آسمانيست خرابات مغان را اى دل * كه در او روشنى اختر و ماه دگر است
سرزمينيست كه مرغان گلستان هواش * پرورشيافتهء آب و گياه دگر است
حرم و دير پناهست تو و ترسا را * دل ما را ز بدِ چرخ ، پناه دگر است
يار كز منظر ما رفت بدان ناز تمام * رفتن او گنه و ناز گناه دگر است
دل ما را ز تف عشق نصيبيست جدا * چشم ما را به در دوست نگاه دگر است
بر پريشانى من بر خم آن زلف سياه * دل گواه دگر و ديده گواه دگر است
پادشاهان همه با حشمت و جاهند ولى * بنده عشق تو را حكمت و جاه دگر است
شهرياران همه با افسر و گاهند ، ولى * چاكر كوى تو را افسر و گاه دگر است
اشك و آهيست جدا در پى هر درد « اديب » * عشق را اشك دگر در پى و آه دگر است
بزم اديب
باز از فراق آن بت نوشادى * چشم من است دجلهء بغدادى
خورشيد نيكوان و به روى و موى * روز و شب سپندى و خردادى
گردون نديده ماه بدين تابش * گيتى نديده سرو بدين رادى
آن روز كو كه بود به بزم اندر * با يك جهان جمال خدادادى
از او همه نيايش شيرينى * و ز من همه تراوش فرهادى
باشد كه رام دل كنمش روزى * چون موم سازمش دل پولادى
گيرم فراز گنبد گردون است * آرمش زى نشيب به استادى
آيد شبى كه انجمن ما را * خَلُّخ كند بهگونهء نوشادى
آن روز مىرسد كه كنار من * كِشمَر كند به قامت شمشادى
گيتى نديده است و نخواهد ديد * چونين اساس خرّمى و شادى
بزم « اديب » و توشهء دانايى * وصل حبيب و گوشه آزادى
رباعى
گويند جهان خوبتر خواهى ديد * وانجا گُرُهى پاك گهر خواهى ديد
از من سخن راست شنو كانجا هم * در هر گامى هزار خر خواهى ديد