تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
آسمانيست خرابات مغان را اى دل * كه در او روشنى اختر و ماه دگر است سرزمينيست كه مرغان گلستان هواش * پرورش‌يافتهء آب و گياه دگر است حرم و دير پناهست تو و ترسا را * دل ما را ز بدِ چرخ ، پناه دگر است يار كز منظر ما رفت بدان ناز تمام * رفتن او گنه و ناز گناه دگر است دل ما را ز تف عشق نصيبيست جدا * چشم ما را به در دوست نگاه دگر است بر پريشانى من بر خم آن زلف سياه * دل گواه دگر و ديده گواه دگر است پادشاهان همه با حشمت و جاهند ولى * بنده عشق تو را حكمت و جاه دگر است شهرياران همه با افسر و گاهند ، ولى * چاكر كوى تو را افسر و گاه دگر است اشك و آهيست جدا در پى هر درد « اديب » * عشق را اشك دگر در پى و آه دگر است

بزم اديب

باز از فراق آن بت نوشادى * چشم من است دجلهء بغدادى خورشيد نيكوان و به روى و موى * روز و شب سپندى و خردادى گردون نديده ماه بدين تابش * گيتى نديده سرو بدين رادى آن روز كو كه بود به بزم اندر * با يك جهان جمال خدادادى از او همه نيايش شيرينى * و ز من همه تراوش فرهادى باشد كه رام دل كنمش روزى * چون موم سازمش دل پولادى گيرم فراز گنبد گردون است * آرمش زى نشيب به استادى آيد شبى كه انجمن ما را * خَلُّخ كند به‌گونهء نوشادى آن روز مىرسد كه كنار من * كِشمَر كند به قامت شمشادى گيتى نديده است و نخواهد ديد * چونين اساس خرّمى و شادى بزم « اديب » و توشهء دانايى * وصل حبيب و گوشه آزادى

رباعى

گويند جهان خوب‌تر خواهى ديد * وان‌جا گُرُهى پاك گهر خواهى ديد از من سخن راست شنو كانجا هم * در هر گامى هزار خر خواهى ديد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220 | سيد محمد باقر برقعى