نقد آسايش از جنبش افلاك مجوى * شهد آرامش از گردش ايّام مخواه
حركات فلكى چون نه به كام فلك است * به خرد تكيه كن و كام ز ناكام مخواه
همچو خورشيد فلك با گهر خويش بتاب * روشنايى چو قمر از دگران وام مخواه
همه از علّت سرسام بود گردش چرخ * داروى رنج خود از علّت سرسام مخواه
نامجويى نبود عارى از آلايش ننگ * گر تو را ننگ نبايد ز جهان نام مخواه
آرزوها پر از دانه و آبىست « اديب » * بند بگسل ز هم و دانه از اين دام مخواه
من و دل
اى نور رخت شمع شب تار من و دل * وى سوز غمت گرمى بازار من و دل
ما دل به غم عشق تو يكباره سپرديم * تا خود چه شود عاقبت كار من و دل
اى قافله سالار ، خدا را به مدارا * باشد كه به منزل برسد بار من و دل
ترسم گسلد عشق تو پيوند تن از جان * تا رشتهء زلفت شده زنّار من و دل
با هركه نشستيم و بگفتيم و شنيديم * ديديم كه بُد در پى آزار من و دل
مانند « اديب » از همه ياران نشنيديم * يارى كه بود در همه جا يار من و دل
حسرت ايّام شباب
نظم ملك دل ما بىتو خراب است ، خراب * نقش بيهودهء ما نقشبرآب است ، برآب
صبر از هجر تو زين بيش نيارم هيهات * باز بازآى كه هنگام شتاب است ، شتاب
لايق درگه لطف تو اگرچند نهايم * پرسش خستهدلان باز ثواب است ، ثواب
رهسپاران بجز از راه تو هر سو رفتند * بازگشتند كه هر راه سراب است ، سراب
دل تطاولزدهء دست غم هجر تو بود * كه چو تار سر زلف تو به تاب است ، به تاب
هركجا لالهرخى سروقدى ديد « اديب » * گفت اين حسرت ايّام شباب است ، شباب
شام جدايى
نكند ترك بىوفايى را * نبرد نام آشنايى را
كاش مىشد كه بُردمى از ياد * شام ظلمانى جدايى را
خاك پايش چو هست تاج سرم * نخرم تاج پادشايى را