تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
نقد آسايش از جنبش افلاك مجوى * شهد آرامش از گردش ايّام مخواه حركات فلكى چون نه به كام فلك است * به خرد تكيه كن و كام ز ناكام مخواه همچو خورشيد فلك با گهر خويش بتاب * روشنايى چو قمر از دگران وام مخواه همه از علّت سرسام بود گردش چرخ * داروى رنج خود از علّت سرسام مخواه نام‌جويى نبود عارى از آلايش ننگ * گر تو را ننگ نبايد ز جهان نام مخواه آرزوها پر از دانه و آبىست « اديب » * بند بگسل ز هم و دانه از اين دام مخواه

من و دل

اى نور رخت شمع شب تار من و دل * وى سوز غمت گرمى بازار من و دل ما دل به غم عشق تو يكباره سپرديم * تا خود چه شود عاقبت كار من و دل اى قافله سالار ، خدا را به مدارا * باشد كه به منزل برسد بار من و دل ترسم گسلد عشق تو پيوند تن از جان * تا رشتهء زلفت شده زنّار من و دل با هركه نشستيم و بگفتيم و شنيديم * ديديم كه بُد در پى آزار من و دل مانند « اديب » از همه ياران نشنيديم * يارى كه بود در همه جا يار من و دل

حسرت ايّام شباب

نظم ملك دل ما بىتو خراب است ، خراب * نقش بيهودهء ما نقش‌برآب است ، برآب صبر از هجر تو زين بيش نيارم هيهات * باز بازآى كه هنگام شتاب است ، شتاب لايق درگه لطف تو اگرچند نه‌ايم * پرسش خسته‌دلان باز ثواب است ، ثواب رهسپاران بجز از راه تو هر سو رفتند * بازگشتند كه هر راه سراب است ، سراب دل تطاول‌زدهء دست غم هجر تو بود * كه چو تار سر زلف تو به تاب است ، به تاب هركجا لاله‌رخى سروقدى ديد « اديب » * گفت اين حسرت ايّام شباب است ، شباب

شام جدايى

نكند ترك بىوفايى را * نبرد نام آشنايى را كاش مىشد كه بُردمى از ياد * شام ظلمانى جدايى را خاك پايش چو هست تاج سرم * نخرم تاج پادشايى را