تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
سر ما و آستان حضرت دوست * كعبه خوش زاهد ريايى را ديدمش دى ز باده مست و خراب * فرصتى يافتم گدايى را خواستم بوسه‌اى ز لعل لبش * گفت بگذار بىحيايى را آزمودش « اديب » چندين بار * نكند ترك بىوفايى را

با قضاى آسمانى

با دل خود كى توانم ، من به سر بردن نَبَرد * مرد اين ميدان نِيم من ، گر تو خواهى بود مَرد خواستم از دام زلفش دل رهانيدن وليك * حبس تاريكش ندانى با دل روشن چه كرد چند خواهى با غم هجرت دل بيمار جفت * اى دو چشمت در شفاى عاشق بيمار فرد ز اشك خونين سعى كردم تا برآيم سرخ‌روى * باز مىبينم رَوَم در كوى او با روى زرد شعله‌اى از رخ برافروزد وجود من بسوز * در قدومت گر نخواهى ديد آثارى ز گَرد گفتمش : در آتش هجر تو جانم سوخت ، گفت : * گر تو را آتش به جان است اين چه باشد آه سرد ؟ ! كام مىجويى به دوران ؟ دل به خودكامان مبند * نام مىخواهى به نيكى ؟ گِرد بدنامان مگرد گر به كام دل قلم رفت ار به ناكامى « اديب » * با قضاى آسمانى كى توان كردن نَبَرد

رباعى

بشكيب كه در حال ، كنون خوش باشيم * زين دايرهء فسون برون خوش باشيم با خون كسان اگر خسان عيش كنند * ما با دل خويشتن به خون خوش باشيم