سر ما و آستان حضرت دوست * كعبه خوش زاهد ريايى را
ديدمش دى ز باده مست و خراب * فرصتى يافتم گدايى را
خواستم بوسهاى ز لعل لبش * گفت بگذار بىحيايى را
آزمودش « اديب » چندين بار * نكند ترك بىوفايى را
با قضاى آسمانى
با دل خود كى توانم ، من به سر بردن نَبَرد * مرد اين ميدان نِيم من ، گر تو خواهى بود مَرد
خواستم از دام زلفش دل رهانيدن وليك * حبس تاريكش ندانى با دل روشن چه كرد
چند خواهى با غم هجرت دل بيمار جفت * اى دو چشمت در شفاى عاشق بيمار فرد
ز اشك خونين سعى كردم تا برآيم سرخروى * باز مىبينم رَوَم در كوى او با روى زرد
شعلهاى از رخ برافروزد وجود من بسوز * در قدومت گر نخواهى ديد آثارى ز گَرد
گفتمش : در آتش هجر تو جانم سوخت ، گفت : * گر تو را آتش به جان است اين چه باشد آه سرد ؟ !
كام مىجويى به دوران ؟ دل به خودكامان مبند * نام مىخواهى به نيكى ؟ گِرد بدنامان مگرد
گر به كام دل قلم رفت ار به ناكامى « اديب » * با قضاى آسمانى كى توان كردن نَبَرد
رباعى
بشكيب كه در حال ، كنون خوش باشيم * زين دايرهء فسون برون خوش باشيم
با خون كسان اگر خسان عيش كنند * ما با دل خويشتن به خون خوش باشيم