تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
گه دير جويم گه حرم ، گاهى صمد گاهى صنم * اين است حالم بيش‌وكم ، هذا جنون العاشقين تيمار عشقش يار دل ، سوداى زلفش كار دل * كوه فراقش بار دل ، هذا جنون العاشقين من مست جام دوستم ، مغز است او من پوستم * نىنى كه من خود اوستم ، هذا جنون العاشقين نى عاقل و فرزانه‌ام ، نى مست و نى ديوانه‌ام * نى گنج و نى ويرانه‌ام ، هذا جنون العاشقين بر تن دريده پيرهن ، آتش زدم بر جان و تن * رَستم ز قيد ما و من ، هذا جنون العاشقين هان اى « اديب » نكته‌دان ، دامن‌فشان دستك‌زنان * رمزى از اين دفتر بخوان ، هذا جنون العاشقين

بگو

گر به حال ما نظر دارى بگو * يا به ما وقتى گذر دارى بگو اى دل بشكسته در بازار عشق * غير آهى گر هنر دارى بگو دين و دل را باختى در راه دوست * گر در اين سودا ضرر دارى بگو فصلها گفتى ز فضل ديگران * هم ، ز فضل خود اگر دارى بگو من از آن زلف سيه سودايىام * گر علاجى در نظر دارى بگو اى فلك بر جسم و جان ناتوان * گر جفايى بيشتر دارى بگو مرگ را دانم ولى تا كوى دوست * راه اگر نزديك‌تر دارى بگو ور به غير از چشم مست دلبران * فتنه‌اى در زير سر دارى بگو جز مگر از دفتر نظم « اديب » * نظمى از اين خوب‌تر دارى بگو

مخواه

دل چو آرام نباشد ز تن آرام مخواه * باده صاف ار نبود روشنى از جام مخواه راحت خاطر از اين چرخ ، معلّق مطلب * ز آنچه در جنبش دائم بود آرام مخواه