نيستى آسودهخاطر تا كه از شاخ رطب * دست تو كوتاه و دست آرزو كوتاه نيست
اين دهان چاشنى گيرنده وين رنگين سماط * با مگس جز داستان خانهء جولاه نيست
گرت دادى موميايى كى شكستيت آسمان * عاقل بشكسته زو ، زو موميايى خواه نيست
چالش فرزين و بيدق جنگ پيل و رخ به هم * جز براى پاس شاه و بهر مات شاه نيست
ساكنان اين كهن خرگاه عالى كيستند * هيچكس آگه ز راز اين كهن خرگاه نيست
در حسبحال خود گويد . . .
خرد چيره بر آرزو داشتم * جهان را به كممايه بگذاشتم
منش چون گراييد زى رنگ و بوى * لگام تكاورش بركاشتم
چو هر داشته كرد بايد يله * من ايدون گمانم همه داشتم
سپردم چو فرزند مريم جهان * نه شامم مهيّا و نه چاشتم
تنآسايى آرد روان را گزند * گزند روان خوار بگذاشتم
زمانه بكاهد تن و بنده نيز * بر آيين او هوش بگماشتم
به فرجام چون خواهد انباشتن * به خاكش منش پيش انباشتم
بود پردهء دل در آميختن * به گيتى من اين پرده برداشتم
چو تخم امل بار رنج آورد * نَه ورزيدم اين تخم و نَه كاشتم
زدودم ز دل نقش هر دفترى * ستردم همه آنچه بنگاشتم
به عين اليقين جستم از چنگ ظنّ * كه بيهوده بود آنچه انگاشتم
ازيراست كاندر صف قدسيان * درخشان يكى بيرق افراشتم
هرآنكو بپالوده از ايمنى * منش مهدى عصر پنداشتم