دراز است طومار گردون وليك * نگارش بجز درد و تيمار نيست
قلمزن نزد خامه در آشتى * طرازش بجز جنگ و پيكار نيست
چو ديوانه آشفته تازد همى * مگر بر سرش مير و سالار نيست
چو رخش تهمتن گسسته مهار * چو شبديزكش بر سر افسار نيست
از اين پرده بيرون سراپردهايست * مرا و ترا اندر آن بار نيست
رونده برفت و من ايدر بجاى * كه راهش دراز است و هموار نيست
چه بيدار چشم و چه خوابيده چشم * كسى كش دل از علم هشيار نيست
در اين شهره بازار پرمشترى * متاع مرا كس خريدار نيست
راز سربسته
گر تماشاگاه تو جز كاخ و باغ و گاه نيست * بيدلان را جز به كوى دوست نزهتگاه نيست
دى ز من پرسيد كس كز عشق خوشتر زندگى * در زمانه هست ؟ گفتم : نيست لا و اللّه نيست
در مزاج ناشكيبان گر فزاينده غم است * در مزاج مردم آزاده جز غم كاه نيست
سينه مالامالِ خون و ، دم بسانِ گردباد * در گلو گردان و اندر لب مجال آه نيست
بر سماع بلبلان گل جامه مىدرّد به شوق * تا نپندارى ز شور بلبلان آگاه نيست
خواستم بوسيدنت دوشينه اندر خوابگاه * بازگفتم به ز زلف تو نهانى راه نيست
چون شدم نزديك زان ره روى تو رسوام كرد * قوّت سرپنجه كردن دزد را با ماه نيست
سوى لاله بنگرد از مىپرستى توبه كن * كو سيهدل مانده جز از بهر بادافراه نيست
عشوهء اين زال رعنا با دلم كارى نكرد * رستمى كو ؟ كو فريبيده چنين دلخواه نيست