تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
صافيست از زكام دماغ لطيف عشق * دريابد از شميم كه باغ ارم كجاست گل چون قدم شمار و شميمش حدوث‌وار * پى از حدوث بر كه جمال قدم كجاست بر تفته آهن است گذرگاه عاشقان * آنجا بقاى نقش و نشان قدم كجاست ور خامهء قضاست كننده نگارها * پس بىرويتى به جهان يك رقم كجاست برتر ز نيستى و ز هستيست پايه‌ام * ما را مجال بحث و جود و عدم كجاست بگذر از اين همه كه ز دل رست بيخ غم * سيلى كه بركند ز دلم بيخ غم كجاست بيداد ماردوش ز اندازه درگذشت * شاه كشنده مار و كشنده نقم كجاست ظلمت فراگرفت اقاليم شرق را * رخشنده آفتاب كه روبد ظلم كجاست گيتى پر از خسان پرنده ز بادهاست * مردى چو كوه ثابت و راسخ‌قدم كجاست ديجور ما ز جور معادى دراز گشت * بانگ خروس و مژدهء اسپيده‌دم كجاست هر كِشته‌اى ز سعى كشاورز نم گرفت * خشك مرا بجز ، ز سحاب تو نم كجاست تا از ضلال دركشدم در ره رسد * دست وفاى قائد لطف و كرم كجاست بيشىِ رنج خصم و كمى راحتش طلب * كيف زمانه جز كه در اين بيش‌وكم كجاست

گذشتِ عمر و گذشتِ زمان

گرفتم كه بگذشت سالى دويست * كه بودت به دلخواه پيوسته زيست چو بگذشت اين جمله ناز و خرام * چنان دان كه امروز زادى ز مام زمانه عرض‌وار مىبگذرد * چو بگذشت شد بازپس ننگرد غنيمت شمردم كه پاينده نيست * چو بگذشته شد باز آينده نيست جهان گو همه آتش و دود باش * تو در آتشش صندل و عود باش

بيتى چند از قيصرنامه

به گوينده گيتى برازنده است * كه گيتى ز گويندگان زنده است سخن چشم و گوينده چشم‌آفرين * سراپاى گيتى بدين چشم بين كسى كو ز دانش برد توشه‌اى * جهانيست بنشسته در گوشه‌اى بياموز خوى بلند آفتاب * به هرجا كه ويرانه بينى بتاب جهان گو همه آتش و دود باش * جهان ميرد از تو نه تو از جهان . . .