ز قدر گنج نكاهد نهفت جاى خراب * گزين حق را گو ساز و جامهء خلقان باش
ز خود چو مايه ندارد از آن بكاهد ماه * هميشه از گهر خود چو خور زرافشان باش
زمانه تخم مغيلان جهل بپراكند * تو كسب دانش و دين كن خجسته ريحان باش
ره سروش همىبايدت بسان پرى * ز ديو مردم ، اندر زمانه پنهان باش
پرند رومى بر تن كنى چرا چو زنان * درآى در صف مردان و تيغ عريان باش
به هرچه حكم دهد دوست سر بنه به رضا * سر از غرور بپيچ و خلاف شيطان باش
ز توست درد تو و هم ز توست درمانت * به درد خويش تو خوش اى « اديب » درمان باش
جواب تحير « 1 »
اى كرده گم طريق عقيق و مقام حىّ * در قيد حيرتى كه ره ذى سلم كجاست
چشم از جهنده برق يمانى مكن فراز * تا آيدت پديد كه ورد حشم كجاست
باز شهى فتاده ز شه دور در هوا * طبعت دهد خبر كه شه با علم كجاست
جيب گمان بدر و حجاب قياس هم * تا بنگرى عيان كه سواد خيم كجاست
بشتاب چار پرّه كه بگرفته ره نهاى * سدره تو جز كه قصور همم كجاست
ور پاى رفتنت نكند دست ياريى * بارى به سر شتافتنت چون قلم كجاست
پرواز مرغ بام حرم بين و سايهوار * دنبال او بتاز كه بينى حرم كجاست
هامش
( 1 ) - محمود غنىزادهء تبريزى ، غزلى به نام « تحير » سرود و اديب پيشاورى قطعهء فوق را در جواب او به نظم آورد . مطلع غزل غنىزاده چنين است :گم شد رهم به دشت نشان قدم كجاست * فرسوده شد قدم ز تكاپو حرم كجاست