تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
گفته بودم غم عشقت نكنم فاش ، نبود * چشم گريان چه كنم ؟ رازنگهدار مرا نيست باكى ز خلايق كه از اين بيش زنند * كوس رسوايى اگر بر سر بازار مرا بارها ديده‌ام اندر همه جا نيست « ادب » * غير نقش تو در آيينهء پندار مرا

دل‌شكسته

تا ناله‌ام ز دست غمش در گلو شكست * اشكم گرفت رونق و بازار جو شكست گفتى كه پرده‌دارى دل شرط عشق نيست * بازآ ، كه سيل اشك پل آبرو شكست از حد گذشت گرمى مجلس به بزم ليك * چون دور جام نوبت ما شد سبو شكست گفتم شكست بر سر سوداى تو دلم * گفتا به هوش باش ! كه جاى نكو شكست سوداگران كه گوهر يك‌دانه مىخرند * خوش مىخرند گوهر دل را كه او شكست ديگر چه باك باشدش از طعنهء حسود * آن را كه خار عشق تو در دل فروشكست يا رب مباد شكوه كنم پشت سر ز دوست * آن تندخوى گرچه دلم روبه‌رو شكست دانى نكرد از چه دگر آرزو دلم ؟ * ازبس‌كه ديد از پى هر آرزو شكست دل برمگير بىسبب از مهر او « ادب » * صد بار گر تو را دل از آن ماهرو شكست

شيرگير

در دلم جلوه كند پرتو ماهى ، گاهى * روشن از ماه شود شام سياهى ، گاهى تا رود ز آتش ما دود به چشمان حسود * خوش بر آرم ز دل سوخته آهى ، گاهى تا كه بر دامن تو نرم و سبك جاى كنم * چو غبارى بنشينم سر راهى ، گاهى جز توام نيست نظر جانب ديگر ، چه شود ؟ * گر كنى سوى من از مهر نگاهى ، گاهى داد من گر ندهى دست من و دامن شب * قطره‌اى اشك كند كار سپاهى ، گاهى كاش باز آيد و جرمم به نگاهى بخشد * وه چه جانبخش بود عفو گناهى ، گاهى دعوى شيرى و آهوى نگاهش عجب است * شيرگير است « ادب » چشم سياهى ، گاهى