گفته بودم غم عشقت نكنم فاش ، نبود * چشم گريان چه كنم ؟ رازنگهدار مرا
نيست باكى ز خلايق كه از اين بيش زنند * كوس رسوايى اگر بر سر بازار مرا
بارها ديدهام اندر همه جا نيست « ادب » * غير نقش تو در آيينهء پندار مرا
دلشكسته
تا نالهام ز دست غمش در گلو شكست * اشكم گرفت رونق و بازار جو شكست
گفتى كه پردهدارى دل شرط عشق نيست * بازآ ، كه سيل اشك پل آبرو شكست
از حد گذشت گرمى مجلس به بزم ليك * چون دور جام نوبت ما شد سبو شكست
گفتم شكست بر سر سوداى تو دلم * گفتا به هوش باش ! كه جاى نكو شكست
سوداگران كه گوهر يكدانه مىخرند * خوش مىخرند گوهر دل را كه او شكست
ديگر چه باك باشدش از طعنهء حسود * آن را كه خار عشق تو در دل فروشكست
يا رب مباد شكوه كنم پشت سر ز دوست * آن تندخوى گرچه دلم روبهرو شكست
دانى نكرد از چه دگر آرزو دلم ؟ * ازبسكه ديد از پى هر آرزو شكست
دل برمگير بىسبب از مهر او « ادب » * صد بار گر تو را دل از آن ماهرو شكست
شيرگير
در دلم جلوه كند پرتو ماهى ، گاهى * روشن از ماه شود شام سياهى ، گاهى
تا رود ز آتش ما دود به چشمان حسود * خوش بر آرم ز دل سوخته آهى ، گاهى
تا كه بر دامن تو نرم و سبك جاى كنم * چو غبارى بنشينم سر راهى ، گاهى
جز توام نيست نظر جانب ديگر ، چه شود ؟ * گر كنى سوى من از مهر نگاهى ، گاهى
داد من گر ندهى دست من و دامن شب * قطرهاى اشك كند كار سپاهى ، گاهى
كاش باز آيد و جرمم به نگاهى بخشد * وه چه جانبخش بود عفو گناهى ، گاهى
دعوى شيرى و آهوى نگاهش عجب است * شيرگير است « ادب » چشم سياهى ، گاهى