تار گيسو
گر نه بر قتلم كمر آن چشم آهو بسته است * تير مژگان از چه بر پيكان ابرو بسته است
چشم آهو چيست پيش نرگس شهلاى او * در نگاهش بين كه ره بر سحر جادو بسته است
نيست سرتاپا در اين صحرا بجز نقشى بر آب * سرو من عهدى كه با من بر لب جو بسته است
كرد تا عزم سفر شد آتش دل تيزتر * دل در اين آتشپرستى دست هندو بسته است
شادمانم زين سفر دانم كه تا باز آمدن * بشكند پيمان ، هرآن بدخو كه با او بسته است
تا مرا چون طرّهاش سردرگريبان ديد ، گفت * سادهلوحى بين كه دل بر تار گيسو بسته است
گفتمش كوته مكن گيسو كه اين عمر من است * گفت كوته بهتر آن عمرى كه بر مو بسته است
ايمن اندر سايهء عشق است از آسيب دهر * اين دعا را همچو من هركس به بازو بسته است
من درِ دل ، جز به روى دوست نگشايم « ادب » * گرچه آن مه در به روى من ز هر سو بسته است
اى بىخبر
امروز به ميخانه مگر سر زدهاى باز * كز فتنهگريها در ديگر زدهاى باز
از چشم تو پيداست كه مى خوردهاى امروز * پنهان مكن از من دو برابر زدهاى باز
آنجا كه دهان را به شكرخند گشايى * گويند نمك بر دل شكّر زدهاى باز
مستى ، عجبى نيست كه پيمانه شكستى * پيمان مشكن گر دوسه ساغر زدهاى باز
گفتم كه سر آشتىات هست ، و ليكن * ديدم كه پى جنگ كمر برزدهاى باز
كى طاير قدسى سر هر بام نشيند * اى دل به هواى دگرى پر زدهاى باز