تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
اى بىخبر از آتش آه دل عشّاق * ياد آر كه بر جان من آذر زده‌اى باز باز آمدى اى باد صبا مشك‌فشان‌تر * تا بوسه بر آن زلف معنبر زده‌اى باز زيبد كه سر از فخر « ادب » بر فلك آرى * زين تاج زر عشق كه بر سر زده‌اى باز

راز پيروزى

كجا همچون تو شيرافكن شكارى مىشود پيدا * غزالى كى چنين در كوهسارى مىشود پيدا چو بگشايم نظر بر گلرخان در شهر پندارى * به چشمم بىگل روى تو خارى مىشود پيدا عجب كز ورطهء عشقش رهد دل چون در اين دريا * نه طوفان مىنشيند ، نه كنارى مىشود پيدا چو ديدم طرّهء زلفش به روى سينه دانستم * به عالم هركجا گنجيست مارى مىشود پيدا اگر در عاشقى از پا نيفتادم ، مسلّم شد * كه در راه محبّت پايدارى مىشود پيدا رهين منّت اشكم كه مىشويد به آسانى * اگر بر چهره‌ام از غم غبارى مىشود پيدا ز من اى تازه‌گل بشنو ، به عاشق ناز كمتر كن * كه در دل بعد از اين جاى تو يارى مىشود پيدا هزارانند اگر در باغ حسنت نغمه‌خوان ، امّا * يكى چون من در اين گلشن هزارى مىشود پيدا سخن در پرده تا كى ؟ گر مرا شورى به سر باشد * درون كعبهء دل ، پرده‌دارى مىشود پيدا از آن با خواب و مستى خو گرفتم زان كه مىدانم * براى مردم بيدار ، دارى مىشود پيدا « ادب » در هر شكستى راز پيروزى توان ديدن * ز يك داغ دل اينجا لاله‌زارى مىشود پيدا