تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦

نقش تمنّا

ز چشم من اگر بينند مردم قد و بالايت * عجب نبود كه همچون اشك من افتند در پايت نه تنها خود قيامت مىكنى با اين قد و قامت * كه ديدم فتنهء آخر زمان در چشم شهلايت نگويم سرمه با چشمت چرا شد آشنا ، امّا * بگو كوته چرا گشته‌ست گيسوى سمن‌سايت چو خواب از چشم من اى صبح مخموران مرو هرگز * كه جز در ديدهء شب‌زنده‌داران نيست همتايت سراب هستىام نتوان فريبد كاندر اين صحرا * به لوح آرزوها بسته‌ام نقش تمنّايت به دود آه جان‌سوزم ببخش اى گل كه از خامى * نگشتم پخته امّا سوختم با داغ سودايت ز بخت واژگون منّت كشم گر در دمِ آخر * اجل مهلت دهد چندانكه بينم روى زيبايت از آن با ماه و پروين شب همه‌شب گفتگو دارم * كه من در بزم كوكبها توانم ديد همتايت « ادب » از عشق و جانبازى مگو با خاكيان كامشب * فلك روشن شد از انديشه‌هاى عرش‌پيمايت

شوق ديدار

هفته‌ها رفت و نيامد خبر از يار مرا * قاصدى كو كه دهد مژدهء ديدار مرا شهرى از قصّهء ما پر شد و خاليست هنوز * همه‌شب جاى تو در ديدهء بيدار مرا من ندادم عبث اى دل ز كف آزادى خويش * دام زلف تو چنين كرد گرفتار مرا خبرت هست كه بىروى تو بيمار توام ؟ * نشوى از چه پس اى دوست پرستار مرا جلوه‌اى كن ز وفا تا مگر اى ماه شود * روشن از پرتو روى تو شب تار مرا جان به راهت دهم از شوق دو صد بار اگر * ديده افتد به رخ ماه تو يك‌بار مرا