نقش تمنّا
ز چشم من اگر بينند مردم قد و بالايت * عجب نبود كه همچون اشك من افتند در پايت
نه تنها خود قيامت مىكنى با اين قد و قامت * كه ديدم فتنهء آخر زمان در چشم شهلايت
نگويم سرمه با چشمت چرا شد آشنا ، امّا * بگو كوته چرا گشتهست گيسوى سمنسايت
چو خواب از چشم من اى صبح مخموران مرو هرگز * كه جز در ديدهء شبزندهداران نيست همتايت
سراب هستىام نتوان فريبد كاندر اين صحرا * به لوح آرزوها بستهام نقش تمنّايت
به دود آه جانسوزم ببخش اى گل كه از خامى * نگشتم پخته امّا سوختم با داغ سودايت
ز بخت واژگون منّت كشم گر در دمِ آخر * اجل مهلت دهد چندانكه بينم روى زيبايت
از آن با ماه و پروين شب همهشب گفتگو دارم * كه من در بزم كوكبها توانم ديد همتايت
« ادب » از عشق و جانبازى مگو با خاكيان كامشب * فلك روشن شد از انديشههاى عرشپيمايت
شوق ديدار
هفتهها رفت و نيامد خبر از يار مرا * قاصدى كو كه دهد مژدهء ديدار مرا
شهرى از قصّهء ما پر شد و خاليست هنوز * همهشب جاى تو در ديدهء بيدار مرا
من ندادم عبث اى دل ز كف آزادى خويش * دام زلف تو چنين كرد گرفتار مرا
خبرت هست كه بىروى تو بيمار توام ؟ * نشوى از چه پس اى دوست پرستار مرا
جلوهاى كن ز وفا تا مگر اى ماه شود * روشن از پرتو روى تو شب تار مرا
جان به راهت دهم از شوق دو صد بار اگر * ديده افتد به رخ ماه تو يكبار مرا