جز گم شدن به راه تو اى گوهر مراد * ديگر چه بود حاصلم از جستجوى تو
بر خاك من چه سود ، اگر بگذرى ز مهر * فردا كه من به خاك برم آرزوى تو
با من بگو كه گوش دلم بشنود ز شوق * گر مدعى ملول شد از گفتگوى تو
ياران حسد به مستى ما مىبرند « ادب » * تا مىكشم به دوش در اين ره سبوى تو
يادش به خير !
گرم است با نگاه من امشب نگاه او * خون شد دلم ز گردش چشم سياه او
خورشيد هر دو دست ز خجلت بر او نهاد * آنجا كه كرد جلوهگرى روى ماه او
صف بسته بهر كشتن من لشكر غمش * يكتن كند چه چاره به خيل سپاه او
باشد كه تا قدم نهد از مهر بر سرم * سر تا به پا ز شوق شدم خاك راه او
يكرنگ بودهام من و اين جرم بس مرا * نشناخت او مرا و همين بس گناه او
خونم بريز ، زان كه مراد دل من است * بشكن دلم ، وليك حذر كن ز آه او
فردا كه لالهها دمد از خاك عاشقان * ما را بس است داغ جوانى گواه او
يادش به خير ! گرچه دگر ياد ما نكرد * در هركجا كه هست ، باش خدايا پناه او
شد اشگ گرم ، همدم شبهاى ما « ادب » * نازم به مهر و مرحمت گاهگاه او
پاى نافرمان
كيستم من ؟ روز و شب در جستجوى خويشتن * چيستم ؟ سرگشتهتر از آرزوى خويشتن
حاصلم از جستجوهاى پريشانم چه بود * پنجهها هر لحظه افشردن به موى خويشتن
گاه مىراند مرا قهرش ز خود از چارسوى * گاه مهرش مىكشد دل را بهسوى خويشتن
تا شود دامان دل پاك از غبار غير دوست * بارها از اشك كردم شستشوى خويشتن
نيست ما را بيم رسوايى ز مستيهاى عشق * زان شكستم بر سر كويش سبوى خويشتن
غم ندارم گر جهانى روى گرداند ز من * گو نگرداند ز من آن ماه ، روى خويشتن
چيست دانى شرط عشق دوست در بيداد هجر * نالهها هردم نهفتن در گلوى خويشتن
پاى نافرمان ما را بعد از اين بشكن به سنگ * ديدى اى دل گر مرا روزى به كوى خويشتن
كاشكى بود از « ادب » رخصت مرا تا بيش از اين * موبهمو مىگفتم امشب گفتگوى خويشتن