خال هندو ، چشم جادو ، مار گيسو ، ماهرو * چون نمىپايد بدينسان خطّ و خالى بيش نيست
هر جميله چندگاهى ناز دارد بر جمال * بعد چندى پير زال بىجمالى بيش نيست
جز ملال از درس و بحث و قيل و قالت بهره چيست * بيم و امّيدى كه باشد احتمالى بيش نيست
حاصل اين جمع و اين تفريق و اين تقسيم و ضرب * جذر و مدّ و رفت و آمدها زوالى بيش نيست
چون كمال زندگى مردن بود اى هوشمند * سربهسر در دايره نقص و كمالى بيش نيست
طاير جان در طريق معرفت گر پر نزد * جسم را جايى به جايى انتقالى بيش نيست
هرچه اندوزى ز آز اندر خزينه سيم و زر * راستى گر بنگرى وزر و وبالى بيش نيست
قافله در قافله درآمد و شد « اخگرا » * ذات دور از آمد و شد لايزالى بيش نيست
خانهخراب
از شكر بر دهن شعر من آب افتادهست * به لبم تا ز لب تو مى ناب افتادهست
ازچهرو مى ز كف من نستانى گويا * بين جام و لب لعلت شكراب افتادهست
حاصل جمع غم و عيش كه كردم تفريق * چند صفريست كه در پاى حساب افتادهست
تا فتاده است به دل نقش تو اى خانهخراب * قلم از دستم و از چشم ، كتاب افتادهست
به گناه نگهى ديده به خون گشت غريق * دل هم از محنت ديده به عذاب افتادهست
بسكه از چشمهء چشم اشك فشاندم اكنون * همچو كشتى دل من بر سر آب افتادهست
« اخگر » آنكس كه مرا منع ز مى خوردن كرد * ديدمش دوش به ميخانه خراب افتادهست