مردمگريز عافيتسوزى چو من كيست ؟ * پيوسته غمگينم مرا بگذار و بگذر
امشب دگر ساقى نريزى باده در جام * از بهر تسكينم مرا بگذار و بگذر
« اختر » فروخفت و سپيده ديده بگشود * منشين به بالينم مرا بگذار و بگذر
مهر جهانتاب
مهر جهانتاب حق ، پرده ز رخ برگرفت * ز مقدمش اين جهان ، زينت و زيور گرفت
ز مولدش بين چسان ، به صفحهء آسمان * پردهء خجلت به رخ ، ماه فلك پر گرفت
آينهء حقنما ، مظهر مهر و وفا * منصب روشنگرى ز حىّ داور گرفت
بتشكن و شيردل ، شمس ز رويش خجل * آنكه نسب از على ، ساقى كوثر گرفت
نرگس باغ جنان ، زاده يكى قهرمان * كز سر شاهنشهان زينت و افسر گرفت
دادگر و دادخواه ، آيت عدل إله * نورفشانى از او ، مهر منوّر گرفت
پيشرو اتفاق ، دشمن ظلم و نفاق * پرچم فخر و شرف به كف چو حيدر گرفت
هركه رخش ديد ريخت ، زود بر آتش سپند * در كف خويش از شعف ، مجمر آذر گرفت
شمهاى از حسن او تا كه نمودم بيان * از سر شوق و شعف ، مرغ دلم پر گرفت
ما به تو دل دادهايم ، از همه خوبان دهر * كى ز تو بهتر كسى ، مونس و دلبر گرفت
جان به فداى رخ و قامت دلجوى تو * از رخ سرخ تو رنگ ، لالهء احمر گرفت
بهبه ! از آن لعل لب ، بسكه فشاند رطب * لعل لبت نام خود ، قند مكرّر گرفت
بهر وجود تو شه ، خلق زمين و زمان * مهر ز نور رخت ، زندگى از سر گرفت
جشن و نشاط و سرور گشته جهان غرق نور * نورفشان ماه و هور ، جلوهء ديگر گرفت
مهدى ( عج ) نيكوسرشت ، سرور اهل بهشت * سايهء مهر و وفا بر سر « اختر » گرفت
غبار گناه
تا كى به دوش سينه كشم بار آه را * با پاى ناله طى كنم اين كورهراه را
گمكردهكاروانم و نورى پديد نيست * بر راه دل بتاب چراغ نگاه را
اى پادشاه حسن تو لختى عنان بدار * تا بشنوى خروش دل دادخواه را
رخسار صبح جلوهگه مهر رحمت است * فرصت شمار ، راز و نياز پگاه را
اى اشك غم ، ز ديدهء عبرت فروبريز * و ز لوح دل بشوى غبار گناه را