غريق عشق تو را آرزوى ساحل نيست * چه لذّتيست در اين بحر بىكرانهء ما
مخوان حكايت مجنون و قصّهء فرهاد * كه كوه و دشت جنون پر شد از فسانهء ما
در اين زمانه كسى حال دل نمىپرسد * مگر خيال تو در خلوت شبانهء ما
مجو فراغت خاطر در اين خرابآباد * ز باد حادثه ويران شد آشيانهء ما
گلاب لاجرم از عطر گل نشان دارد * صفا و لطف سخن بهترين نشانهء ما
نواى « احمدى » و سوز عشق و ساز غزل * بگو به زهره كه از بر كند ترانهء ما
ديدار دوستان
خوشا به ميكدهء عشق ميهمان بودن * خوشا ز بادهء وصل تو سرگران بودن
طريق عشق سپردن به پاى صدق و صفا * به بارگاه وفا سر بر آستان بودن
چو لطف دوست به بازار عاشقى بينى * در اين معامله راضى به نقد جان بودن
من آن دقيقه به عمر ابد نخواهم داد * كه محو لذّت ديدار دوستان بودن
ز دست جام محبّت نشان چه مىجويى * نشان ما شده بىنام و بىنشان بودن
مدد ز همّت پير مغان بگير اى دوست * چو خواهى از بد ايّام در امان بودن
بيا به ميكده در انتظار گردش جام * نه ديده دوخته بر گردش زمان بودن
ز تندباد حوادث شكست قامت ما * بهار نامده آمادهء خزان بودن
غنيمتى شمر اى « احمدى » در اين ايّام * قرين صحبت ياران مهربان بودن