تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
غريق عشق تو را آرزوى ساحل نيست * چه لذّتيست در اين بحر بىكرانهء ما مخوان حكايت مجنون و قصّهء فرهاد * كه كوه و دشت جنون پر شد از فسانهء ما در اين زمانه كسى حال دل نمىپرسد * مگر خيال تو در خلوت شبانهء ما مجو فراغت خاطر در اين خراب‌آباد * ز باد حادثه ويران شد آشيانهء ما گلاب لاجرم از عطر گل نشان دارد * صفا و لطف سخن بهترين نشانهء ما نواى « احمدى » و سوز عشق و ساز غزل * بگو به زهره كه از بر كند ترانهء ما

ديدار دوستان

خوشا به ميكدهء عشق ميهمان بودن * خوشا ز بادهء وصل تو سرگران بودن طريق عشق سپردن به پاى صدق و صفا * به بارگاه وفا سر بر آستان بودن چو لطف دوست به بازار عاشقى بينى * در اين معامله راضى به نقد جان بودن من آن دقيقه به عمر ابد نخواهم داد * كه محو لذّت ديدار دوستان بودن ز دست جام محبّت نشان چه مىجويى * نشان ما شده بىنام و بىنشان بودن مدد ز همّت پير مغان بگير اى دوست * چو خواهى از بد ايّام در امان بودن بيا به ميكده در انتظار گردش جام * نه ديده دوخته بر گردش زمان بودن ز تندباد حوادث شكست قامت ما * بهار نامده آمادهء خزان بودن غنيمتى شمر اى « احمدى » در اين ايّام * قرين صحبت ياران مهربان بودن