است ، از شركت در بعضى از انجمنهاى ادبى تهران كوتاهى نمىكند .
دست تمنّا
تا كه از دست تو ما ساغر صهبا زدهايم * بر سر شادى و اندوه جهان پا زدهايم
شكوه از گردش اين گنبد مينا نكنيم * دست بر دامن لطف مى و مينا زدهايم
تا شنيديم به جان زمزمهء هاتف عشق * كوس ديوانگى اين دل شيدا زدهايم
نرگس سست تو با عاشق سودازده گفت * خلق را با نگهى راه تماشا زدهايم
قلزم عشق تو از موج بلا پرخطر است * ما در اين ورطه دل خويش به دريا زدهايم
شهر از آتش دلسوختگان مىسوزد * لاجرم داغ دل لاله به صحرا زدهايم
حرم و دير و كليسا چه تفاوت دارد * بر در خانهء او دست تمنّا زدهايم
تا كه آزاد شويم از هوس نام و نشان * من و دل خيمه به سرمنزل عنقا زدهايم
« احمدى » از غزل نغز هما مايه گرفت * قدم اندر ره اين شيوهء شيوا زدهايم
تقديم به : دكتر رعدى آذرخشى
بث الشّكوى
ز گلزار ادب بانگ هزارى برنمىخيزد * از اين گلبوتهها جز نيش خارى برنمىخيزد
كجا رفتند آن چابكسواران كز پى ايشان * در اين صحراى خاموشى غبارى برنمىخيزد
شب تاريك و رهگمكردگان دشت حيرت را * دراى كاروان در شام تارى برنمىخيزد
گل باغ ادب پژمرده شد از ياوهگوييها * ز اوّل شعر ناب از چشمهسارى برنمىخيزد
نمىآيد طنين رعدى از ابر گهربارى * ز باد صبحگه بوى بهارى برنمىخيزد
به دربار سخنسنجى اميرى را نمىبينم * ز شهر ذوق و عرفان شهريارى برنمىخيزد