نشسته تشنهكامان لبش در حسرت جامى * چرا ساقى پى دفع خمارى برنمىخيزد
شعور از شعر اگر خواهى بجو در معنى و الا * كه از الفاظ زيبا جز شعارى برنمىخيزد
به جمع آشنايان « احمدى » بيگانه بنشستم * غم دل با كه گويم غمگسارى برنمىخيزد
طلب بوسه
يك بوسه ز لعل لب خود قسمت ما كن * شور دگرى در دل شوريده به پا كن
زخم دلم از مرهم آن بوسه شفا ده * دردم به يكى خندهء مستانه دوا كن
تا كى فكنى وعدهء امروز به فردا * امروز بر آن وعدهء ديروز وفا كن
جان بر لب و يك بوسه ز لعل تو طلبكار * اين وام كه بر گردن تو مانده ادا كن
با باد صبا راز دل خويش گشودم * بنشين و دمى گوش به پيغام صبا كن
از عقل در اين راه به جايى نرسيديم * ما را به جنون شهره و انگشتنما كن
اى « احمدى » اين زندگىِ عاريتى را * در لحظهء ديدار رخ دوست فدا كن
نقد جان
فرياد و درد و داغ ز هفت آسمان گذشت * زين تيرهاى حادثه كز آن كمان گذشت
گلهاى باغ احمد مرسل به خاك ريخت * از اين سموم فتنه كه در بوستان گذشت
طوفان كينه بود كه از سوى دشمنان * بر دوستان مهدى صاحب زمان گذشت
الطاف حق سفينهء ما را نگاه داشت * زين موج حادثات كه از هر كران گذشت
نازم شهيد راه خدا را كه در حرم * از جان گذاشت مايه و از خانمان گذشت
زان بىنشان چو يافت نشان در پى نماز * با خون وضو گرفته ، ز نام و نشان گذشت
از جان عزيزتر نبود پيش آدمى * امّا به راه دوست از آن مىتوان گذشت
آسان به فيض صحبت جانان نمىرسى * بايد در اين معامله از نقد جان گذشت « 1 »
هامش
( 1 ) - اين شعر را به مناسبت شهداى حادثهء خونين مكه در سال 1368 سروده است .