نگاهى كرد بر وى شاه و ديدش * كه از سر رفتهء مستى نبيدش
نفس اندر شمر با حال خسته * درِ چونوچرا بر خويش بسته
تنش لرزان چو بيد از باد صرصر * تپان در سينهاش دل چون كبوتر
چنين فرمود شاه آن بينوا را * تو بودى مىخريدى پيل ما را
جوان در بحر معنى كرد آهنگ * به پاسخ گوهرى آورد در چنگ
كه شاها آن سوار پيلخر رفت * سر شب آمد و وقت سحر رفت
فروشنده شه و مى بُد خريدار * ميانجىگر من و دلّال اين كار
اگر از مى خلافى شد پديدار * تو وى را از ميان خلق بردار
چو گفتارش يكايك نغز مىبود * شه از رحمت گناه او ببخشود
ز استادىِ عقل كارفرما * رها شد آن جوان بادهپيما
خرد كردش در آن هنگامه يارى * شد او را رهنما و رستگارى
سپس شد تا ابد از مى فرارى * نه خوارى ديد ديگر نى خمارى
تو هم اى « احمدى » تا ممكنت هست * عنان عقل را مگذار از دست
در حلقهء رندان
در شهر كسى را غم ديوانه نباشد * گر هست ز ما باشد و بيگانه نباشد
آنكس كه دلش در گرو زلف بتى نيست * ديوانه مخوانيد كه ديوانه نباشد
در حلقهء رندان قلندر نبرد راه * آنكس كه لبش بر لب پيمانه نباشد
حرفيست اگر بر لب رندان خرابات * جز از لب لعل و رخ جانانه نباشد
رباعى
هركس كه تو را از دلوجان دارد دوست * در هر دوجهان زنده و جاويدان اوست
آنكس كه تواش دوستى و دارى دوست * گو شاد بزى كه هر دوى عالم از اوست