تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
نگاهى كرد بر وى شاه و ديدش * كه از سر رفتهء مستى نبيدش نفس اندر شمر با حال خسته * درِ چون‌وچرا بر خويش بسته تنش لرزان چو بيد از باد صرصر * تپان در سينه‌اش دل چون كبوتر چنين فرمود شاه آن بينوا را * تو بودى مىخريدى پيل ما را جوان در بحر معنى كرد آهنگ * به پاسخ گوهرى آورد در چنگ كه شاها آن سوار پيل‌خر رفت * سر شب آمد و وقت سحر رفت فروشنده شه و مى بُد خريدار * ميانجىگر من و دلّال اين كار اگر از مى خلافى شد پديدار * تو وى را از ميان خلق بردار چو گفتارش يكايك نغز مىبود * شه از رحمت گناه او ببخشود ز استادىِ عقل كارفرما * رها شد آن جوان باده‌پيما خرد كردش در آن هنگامه يارى * شد او را رهنما و رستگارى سپس شد تا ابد از مى فرارى * نه خوارى ديد ديگر نى خمارى تو هم اى « احمدى » تا ممكنت هست * عنان عقل را مگذار از دست

در حلقهء رندان

در شهر كسى را غم ديوانه نباشد * گر هست ز ما باشد و بيگانه نباشد آن‌كس كه دلش در گرو زلف بتى نيست * ديوانه مخوانيد كه ديوانه نباشد در حلقهء رندان قلندر نبرد راه * آن‌كس كه لبش بر لب پيمانه نباشد حرفيست اگر بر لب رندان خرابات * جز از لب لعل و رخ جانانه نباشد

رباعى

هركس كه تو را از دل‌وجان دارد دوست * در هر دوجهان زنده و جاويدان اوست آن‌كس كه تواش دوستى و دارى دوست * گو شاد بزى كه هر دوى عالم از اوست