غلامان چونكه گستاخيش ديدند * به قصد جانش ، خنجر بركشيدند
ولى آن شيردل شاه خردمند * چو ديدش پاى در گل دست در بند
كه از مىخانهء عقلش خراب است * بناى هستىاش بر روى آب است
عنان را در كف ديوانه داده * عدو را در دل خود خانه داده
برون از شهر هستى رخت برده * سراپا زنده امّا روح مرده
پر مرغ همايون را شكسته * دل اندر پاى جغد شوم بسته
سويدايى كه باشد كعبهء دل * در آنجا اهرمن بگزيده منزل
ز گلزار و ز گلشن پا كشيده * به گلخن رفته و مأوا گزيده
كشيده ديوخويى را در آغوش * بهشتىروى را كرده فراموش
به آتش خشك مغزى خو گرفته * نهاد آتشى از او گرفته
اشارت كرد تا در بندش آرند * به زندانخانهء خامُش سپارند
بدارندش به قسمى كان بلاكش * كه بيش از اين ، به جان نفروزد آتش
نسوزد عاميى از آتش خويش * نسوزد جملگى بالوپر خويش
هماى عقل كو پَرّد ، در افلاك * ز اوجش ناورد ، در خانهء خاك
اگر هستى طلبدار هوس را * به كنجى افكند آن ، هيچكس را
بلى اين است خوى بادهنوشان * كه هشياران گريزانند از ايشان
چو مست آمد عنان بايد كشيدن * ز بىعقلان روا باشد رميدن
چو مجنون با تو خواهد در فتادن * نه شرط عقل باشد ايستادن
زند ديوانه گر سنگيش بر سر * كجا عاقل زند او را به خنجر
غرض روز دگر كردش طلب شاه * كه تا گردد ز مقصود وى آگاه
كشيدندش به گاه دادخواهى * ز زندان تا به قصر پادشاهى
ز شرم كردههاى خويش رنجور * شده فرسنگها عقل از سرش دور
سر از خجلت فروافكنده در پيش * تنى لرزنده جانى پر ز تشويش
چه خوش فرمود آن استاد نامى * خداوند ادب يعنى نظامى
نه دست آنكه با گردون ستيزد * نه پاى آنكه از دوران گريزد
همان كش دى بُدى رخ ارغوانى * ز خجلت روى او شد زعفرانى
كسى كو چون كبوتر بُد به پرواز * گرفتارش نگردد چنگل باز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٧٩