تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
غلامان چون‌كه گستاخيش ديدند * به قصد جانش ، خنجر بركشيدند ولى آن شيردل شاه خردمند * چو ديدش پاى در گل دست در بند كه از مىخانهء عقلش خراب است * بناى هستىاش بر روى آب است عنان را در كف ديوانه داده * عدو را در دل خود خانه داده برون از شهر هستى رخت برده * سراپا زنده امّا روح مرده پر مرغ همايون را شكسته * دل اندر پاى جغد شوم بسته سويدايى كه باشد كعبهء دل * در آنجا اهرمن بگزيده منزل ز گلزار و ز گلشن پا كشيده * به گلخن رفته و مأوا گزيده كشيده ديوخويى را در آغوش * بهشتىروى را كرده فراموش به آتش خشك مغزى خو گرفته * نهاد آتشى از او گرفته اشارت كرد تا در بندش آرند * به زندانخانهء خامُش سپارند بدارندش به قسمى كان بلاكش * كه بيش از اين ، به جان نفروزد آتش نسوزد عاميى از آتش خويش * نسوزد جملگى بال‌وپر خويش هماى عقل كو پَرّد ، در افلاك * ز اوجش ناورد ، در خانهء خاك اگر هستى طلبدار هوس را * به كنجى افكند آن ، هيچ‌كس را بلى اين است خوى باده‌نوشان * كه هشياران گريزانند از ايشان چو مست آمد عنان بايد كشيدن * ز بىعقلان روا باشد رميدن چو مجنون با تو خواهد در فتادن * نه شرط عقل باشد ايستادن زند ديوانه گر سنگيش بر سر * كجا عاقل زند او را به خنجر غرض روز دگر كردش طلب شاه * كه تا گردد ز مقصود وى آگاه كشيدندش به گاه دادخواهى * ز زندان تا به قصر پادشاهى ز شرم كرده‌هاى خويش رنجور * شده فرسنگها عقل از سرش دور سر از خجلت فروافكنده در پيش * تنى لرزنده جانى پر ز تشويش چه خوش فرمود آن استاد نامى * خداوند ادب يعنى نظامى نه دست آنكه با گردون ستيزد * نه پاى آنكه از دوران گريزد همان كش دى بُدى رخ ارغوانى * ز خجلت روى او شد زعفرانى كسى كو چون كبوتر بُد به پرواز * گرفتارش نگردد چنگل باز