تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
ندهى راه به خود تا كه ز خود وا نرهم * نرهم تا كه ز خود فكر من اصلا نكنى به اميدى همه هوشم ، همه گوشم ، همه چشم * تا مگر وعدهء ديدار به فردا نكنى

به انتظار دوست

ديدى كه يار يادى از اين بينوا نكرد * ياد دل فكار من مبتلا نكرد بگذاشت پاى در دل و نقشى به جاى ماند * رفت و نگاه براثر جاى پا نكرد بر هركه بنگرد همه مهر و وفا از اوست * بر من ندانم از چه نگه از وفا نكرد من يك نگاه او نفروشم به عالمى * هرچند او به جانب من يك نگا نكرد خون شد دلم بيا به خدا زودتر كه غم * تا راز دل ز ديده برون برملا نكرد در غربتم نشسته و چشمى به انتظار * يا رب چه شد كه فكر من آشنا نكرد بينى اگر بشير محبّت ز ره رسد * تا كيست آنكه پيرهن خود قبا نكرد برخيزد و به ديدهء خود مىشناسدش * آن‌كس كه ديده جز به رخ دوست وا نكرد

مذمّت از مى و مىخوارگى

شنيدم پادشاهى دادگستر * كه چشم چرخ چون او ديده كمتر به روزى با سپاه خويش همراه * سوار پيل بگذشت از گذرگاه در اطرافش وزيران دوش تا دوش * كشيده مهر شه را حلقه بر گوش سواره در ركابش جنگجويان * ثناى شه به دل پيوسته گويان پياده خوار از ره برگرفته * تماشايى به كف مجمر گرفته جوانى كش بُدى از بادهء ناب * سرى پرشور و تن زان شور بىتاب چو شه را ديد با آن حشمت و جاه * ز جا جست و دويد اندر سر راه چو مى در خانهء عقلش شرر زد * عنان شه گرفت و بانگ برزد فروشى گر شها پيل دمان را * به زور زر خريدارم من آن را سوار پيل بايد چون منى بود * چو من شير اوژن پيل‌افكنى بود تو را بر تخت مىبايد غنودن * من اكنون بايدم بر پيل بودن