ندهى راه به خود تا كه ز خود وا نرهم * نرهم تا كه ز خود فكر من اصلا نكنى
به اميدى همه هوشم ، همه گوشم ، همه چشم * تا مگر وعدهء ديدار به فردا نكنى
به انتظار دوست
ديدى كه يار يادى از اين بينوا نكرد * ياد دل فكار من مبتلا نكرد
بگذاشت پاى در دل و نقشى به جاى ماند * رفت و نگاه براثر جاى پا نكرد
بر هركه بنگرد همه مهر و وفا از اوست * بر من ندانم از چه نگه از وفا نكرد
من يك نگاه او نفروشم به عالمى * هرچند او به جانب من يك نگا نكرد
خون شد دلم بيا به خدا زودتر كه غم * تا راز دل ز ديده برون برملا نكرد
در غربتم نشسته و چشمى به انتظار * يا رب چه شد كه فكر من آشنا نكرد
بينى اگر بشير محبّت ز ره رسد * تا كيست آنكه پيرهن خود قبا نكرد
برخيزد و به ديدهء خود مىشناسدش * آنكس كه ديده جز به رخ دوست وا نكرد
مذمّت از مى و مىخوارگى
شنيدم پادشاهى دادگستر * كه چشم چرخ چون او ديده كمتر
به روزى با سپاه خويش همراه * سوار پيل بگذشت از گذرگاه
در اطرافش وزيران دوش تا دوش * كشيده مهر شه را حلقه بر گوش
سواره در ركابش جنگجويان * ثناى شه به دل پيوسته گويان
پياده خوار از ره برگرفته * تماشايى به كف مجمر گرفته
جوانى كش بُدى از بادهء ناب * سرى پرشور و تن زان شور بىتاب
چو شه را ديد با آن حشمت و جاه * ز جا جست و دويد اندر سر راه
چو مى در خانهء عقلش شرر زد * عنان شه گرفت و بانگ برزد
فروشى گر شها پيل دمان را * به زور زر خريدارم من آن را
سوار پيل بايد چون منى بود * چو من شير اوژن پيلافكنى بود
تو را بر تخت مىبايد غنودن * من اكنون بايدم بر پيل بودن