تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
ادب چون در او مرد دانا نديد * نيامد ز گفتارش او را كرب چنين است آيين نابخردان * ز بدگوهران بد نباشد عجب مجوى از فرومايگان مردمى * كه از شاخ حنظل نچينى رطب

چيست قضا ؟

مرد نشد چون ز حادثات هراسان * مشكل خود را كند به آسان ، آسان تكيه مكن بر قضا كه كار جهان را * همت مردان كند نه گنبد گردان چيست قضا ؟ حاصلى ز كاهلى نفس * كيست قدر ؟ زاده‌اى ز فكرت انسان چند شوى غرّه از موافقت اين * چند كنى شكوه از مخالفت آن ؟ اختر و انجم ز فرط كاهلى ما * دستخوش تهمت‌اند و خستهء بهتان جنبش ، آنگه طلب مساعدت چرخ * كوشش آنگه طمع مراحم يزدان خفتى و خواهى مساعدت ز طبيعت * افتى و جويى معاضدت تو ز كيوان هيچ نگويد قضا ، بمير به خوارى * هيچ نگويد قدر ، به پاى به خذلان براثر رنج بازوان توانا * نجم سعادت بود هميشه درخشان سست مشو بر تو سخت گشت چو ايّام * درد چو آمد بكوش از پى درمان صاحب حق كيست آنكه صاحب زور است * گيتى همواره حكم مىكند اين‌سان زندگى ار زان كه هست خوردن و خفتن * فرق چه باشد ميان آدم و حيوان مهد من اى خاك بختيارى كز مهر * زاده و پرورده‌اى مرا تو به دامان بر دهن من در اين محيط چو بنهاد * مام طبيعت نخست مرتبه ، پستان گفت ستايش كنم تو را و ازاين‌روى * هست زبانم تو را هميشه ثناخوان