ادب چون در او مرد دانا نديد * نيامد ز گفتارش او را كرب
چنين است آيين نابخردان * ز بدگوهران بد نباشد عجب
مجوى از فرومايگان مردمى * كه از شاخ حنظل نچينى رطب
چيست قضا ؟
مرد نشد چون ز حادثات هراسان * مشكل خود را كند به آسان ، آسان
تكيه مكن بر قضا كه كار جهان را * همت مردان كند نه گنبد گردان
چيست قضا ؟ حاصلى ز كاهلى نفس * كيست قدر ؟ زادهاى ز فكرت انسان
چند شوى غرّه از موافقت اين * چند كنى شكوه از مخالفت آن ؟
اختر و انجم ز فرط كاهلى ما * دستخوش تهمتاند و خستهء بهتان
جنبش ، آنگه طلب مساعدت چرخ * كوشش آنگه طمع مراحم يزدان
خفتى و خواهى مساعدت ز طبيعت * افتى و جويى معاضدت تو ز كيوان
هيچ نگويد قضا ، بمير به خوارى * هيچ نگويد قدر ، به پاى به خذلان
براثر رنج بازوان توانا * نجم سعادت بود هميشه درخشان
سست مشو بر تو سخت گشت چو ايّام * درد چو آمد بكوش از پى درمان
صاحب حق كيست آنكه صاحب زور است * گيتى همواره حكم مىكند اينسان
زندگى ار زان كه هست خوردن و خفتن * فرق چه باشد ميان آدم و حيوان
مهد من اى خاك بختيارى كز مهر * زاده و پروردهاى مرا تو به دامان
بر دهن من در اين محيط چو بنهاد * مام طبيعت نخست مرتبه ، پستان
گفت ستايش كنم تو را و ازاينروى * هست زبانم تو را هميشه ثناخوان