تأسف
آورد چرا طبيعت اين گل * وانگه بَرَدَش چرا به خوارى
برگى كه به اشك ديده بلبل * اينگونه نموده آبيارى
انصاف نبود كاينچنين چنين زود * گردد ز نظر نهان و نابود
محنتكده اى زمين مشئوم * اى مدفن جمله رنگ و بوها
در هر قدم از تو هست معلوم * كاينجاست به خاك آرزوها
كس در تو نديد روى شادى * اى مهد جفا و نامرادى
قطعه
گذر كرد از زير تاكى بلند * يكى روبه اندر ديار حلب
نگه كرد هر سو در آغوش رز * فروخفته دوشيزگان عنب
يكى خوشه انگور رخشنده ديد * فروزان چو پروين به هنگام شب
يكى عقد بر گردن تاك ديد * درخشنده چون بر فلك ذو ذنب
روانش بفرسود از رنج راه * برون غرق آب و درون ملتهب
به حيلت همىخواست آرد به دست * يكى خوشه زان ميوهء منتخب
و ليكن از آن جايگاه بلند * چو كوتاه مىديد دست طلب
بپيچيد بر خويش و شد خشمگين * به دندان لب خود گزيد از غضب
ز نوميدى او را زبون شد دراز * به دشنام بگشود آنگاه لب
كه آه زين ترش غورهء جانگزاى * به طب ديدهام زوست صفرا و تب
بسوزد از آن جسم و كاهد روان * فزايد و ز آن رنج و زايد تعب
حرام است آبش به فتواى شرع * شنيدم چنين از فقيهى عرب
چنان خواندهام در « حبيب السّير » * چنين ديدهام در « مروج الذّهب »
كسى را كه چيزى نيايد به دست * از آن عيبجويى كند زين سبب
* *
فرومايه مردى بخواند از حسد * اديبى گرانمايه را بىادب