نوميدى
بشكست سكوت شب بناگاه * از دور نواى عندليبى
دانى كه به صورت و لحن دلخواه * گويد چه ز وصل بىنصيبى
چون داده دگر ز كف تحمّل * گويد به زبان عجز با گل
كاى تازهگل اين صفا نماند * اين سرخى و اين طراوت برگ
فرداست كه از غضب بخواند * در گوش تو باد آيت مرگ
آوخ كه نماند از تو اى گل * جز خاطرهاى به قلب بلبل
يك هفته نهاى تو در چمن بيش * سرسبز در اين هواى آزاد
بخشاى به عندليب زان پيش * كاين برگ لطيف را برد باد
مپسند تو اين خجسته طاير * در محفل خود فسرده خاطر
بگذار تو را دمى ببويند * اى مظهر لطف و دلربايى
مپسند كه ديگران بگويند * كايد ز تو بوى بىوفايى
در موكب اين صفاى ممتاز * حيف است وفا نباشد انباز
برهم زند اين به ناز هر سو * هنگامهء بادهاى پاييز
وانگاه خزان چو آورد رو * با منظرههاى وحشتانگيز
زين جلوه و رنگها خبر نيست * از لطف و صفاى گل اثر نيست
خزان
گلها كه بدان لطافت و ناز * در دامن خود بهار پرورد
بنمود خزان به يأس انباز * افسرده و رنگ برگها زرد
در گرد نموده چهر مستور * گيتيست پريدهرنگ و رنجور