« احمدى » خون شده ديگر دلم از كثرت غم * زين سبب عشق لقب داده وِرا كشور سرخ
افكار يك شب تابستان گل سرخ
اى تازهگل شكفته بر شاخ * بااينهمه لطف و شادكامى
در رهگذر نسيم گستاخ * با ناز بهر طرف خرامى
از جلوهء تو چمن منوّر * و ز نكهت تو فضا معطّر
پرورده چنين لطيف و رعنا * اين برگ قشنگ را طبيعت
بنهاده در اين جمال زيبا * اين جلوه و ناز را وديعت
تا آنكه به خويش گل ببالد * وين بلبل بينوا بنالد
اوراق حياتبخش اين گل * از عشق و طبيعت است آثار
دانى كه تو اى فسرده بلبل * در برگ گل اين نهفته اسرار
رازيست كه جز تو كس نداند * رمزيست كه جز تو كس نخواند
دل داده پرندهاى به آواز * بگشوده ميان شاخها پرگل
بين به چه دلفريبى و ناز * افتاده به به روى سبز بستر
ناز است و نياز و عشوه توأم * زين منظره عشق شد مجسّم
شبنم
اى برگ گل از كجا نهانى * شد با تو نسيم صبح محرم
فاش است ميان باغ دانى * اين بوسه كه دادهاى به شبنم
انكار تو موجب فسوس است * كاين سرخى گونه جاى بوس است