تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
خوش مرا پير خرد گفت كه اندر ره عشق * پاى گر زان كه نهى دست ز جان بايد شست ديدى اى دل ز غمش ريختى از ديده برون * گوش بر پند من آخر ننمودى ز نخست غير آن خط كه تو را بر رخ انور باشد * نشنيديم كه گويند ز گل سبزه برست بجز آن چشم كه در فتنه‌گرى گشته مثل * كس نديده است كه بيمار چنين چابك و چست اى بسا در طرق عشق دويدند ، ولى * هيچ‌كس راه به سرمنزل مقصود نجست آفرين « پور ابو الفتح » بدين طرز سخن * كافرين گفته تو را روح ابو الفتح از بست

لقب عشق

دارم از هجر تو اى شوخ دو چشم تر سرخ * بر رخ زرد من از اشك نگر زيور سرخ چشم خونريز تو با ناوك مژگان گويى * ترك مستيست كه بگرفته به كف خنجر سرخ لاله روييده ز خاك شهداى ره عشق * كاين‌چنين چنين سر زده او داغ به دل با سر سرخ ز اشك سيمين و رخ زرد معيّن شده است * كه ندارم به جهان سيم سپيد و زر سرخ شد برومند نهال غمت اندر دل من * اشكم از ديده عيان كرد كه دارد بر سرخ سنگ جور تو پراشكسته ز مرغ دل و باز * به هواى رخ تو مىپرد او با پرسرخ ديده بس بر در كاشانه‌اش از عجز نهم * دارد از اشك من آن خانه در و پيكر سرخ