زهد ريا تو را ز خدا دور مىكند * اين شيوه موجب غضب كردگار شد
ژاله به روى لاله و گل خوش نشست و گفت * دامان تر مرا سبب اعتبار شد
سرمايهء سعادت دنيا و آخرت * عشق است و عشق موجب اين افتخار شد
شهد وصال و تلخى هجران شود يكى * بر آنكه در طريق رضا رهسپار شد
صبر و ظفر دو يار قديماند و خواجه گفت * صابر ز فيض صبر بلى كامكار شد
ضحّاك غم كه ريخت بسى خون مردمان * بىشك ز خيل آدميان بر كنار شد
طوف حريم شمع به پروانه مىسزد * كاتش به جان خويش زد و بىقرار شد
ظاهر شود رموز حقايق به اهل عشق * عشق است آنكه كاشف اسرار يار شد
عيب نهان خلق بپوشان و مى بنوش * بهتر ز عيبجوى بسى باده خوار شد
غيبت ز خلق شيوهء نامردمان بود * اين كار بد نه درخور هر هوشيار شد
فارغ مشو ز رنج ضعيفان مستمند * چندى اگر به كام تو اين روزگار شد
قربان آن جنون كه به از عقل سركش است * بهلول رند ، از آن به روى نى سوار شد
كاسد اگر متاع هنر شد مدار غم * اى بسكه قدر مرد هنر آشكار شد
گر ظالمى رسد به مقامى صبور باش * تا بنگرى چسان ز ستم تار و مار شد
لب را ز خندهاى كه بود نابجا ببند * بس ديده ديدهايم كز آن اشكبار شد
مىباش پاسدار حقوق ستمكشان * رحمت بر آن كسى كه چنين پاسدار شد
نظم جهان دليل وجود خدا بود * شاهد مرا ز گردش ليل و نهار شد
وارستگى است مايه عزّ و شرف به دهر * وابسته هركه شد به كسى خوار و زار شد
هرجا سخن ز عشق و محبّت شود نكوست * گر پيش رند يا بر پرهيزگار شد
يكدم نبود بىكشش زلف و خال يار * بادام و دانه هركه دلش سازگار شد
سلام بر غم
ما دست رد به سينهء عالم گذاشتيم * رفتيم و پا به دايرهء غم گذاشتيم
اى غم ، سلام بر تو كه آخر به يمن تو * گامى برون ز عرصهء عالم گذاشتيم
حاجى به راه كعبه دود ما به راه دوست * در اين دو ره مسابقه باهم گذاشتيم
جان باختيم همچو صدف بهر كام دل * زان دم كه لب گشوده و برهم گذاشتيم
ره بسته بر فزونطلبيهاى نفس خويش * ممكن هرآنچه بود ز خود كم گذاشتيم