تو گر نگشايى از پا دست ، چرخش بند نگشايد * ز دام غم دلوجان گرفتارى كه من دارم
دل رنجور را گويد مشو از چشم من غافل * نگاهش عافيتبخش است بيمارى كه من دارم
مرا كارى به عالم نيست غير از عشق خوبانم * نمىباشد كسى را بهتر از كارى كه من دارم
به خواب آمد مرا دوش آن مه سيمينبر و نازد * دلم امروز بر اين بخت بيدارى كه من دارم
به زنجير جنونم همچو مجنون مىكشد آخر * به راه عشق در دل شوق ديدارى كه من دارم
سيه با كلك زرق آمد همه طومار اعمالم * بسوزد آتش مى كاش طومارى كه من دارم
مگر برگيردش از دوش دست لطف خوبانم * به راه زندگى « احمد » گرانبارى كه من دارم
افسانهء جهان
ما ساغر عيش از كف جانانه گرفتيم * پيمان وفا بسته و پيمانه گرفتيم
با دانش و فرهنگ كس اين راه نپيمود * بيهوده سراغ تو ز فرزانه گرفتيم
ما را تو گداى در خود خوانى و شاديم * كز درگهت اين منصب شاهانه گرفتيم
شد دستخوش سيل فنا خانهء پرهيز * زان روز كه در كوى بتان خانه گرفتيم
در خانقه و دير نبود از تو نشانى * زينروى سراغ تو ز ميخانه گرفتيم
در عشق تو از شور جنون هيچ عجب نيست * سبقت اگر امروز ز ديوانه گرفتيم
در آرزوى يافتن گنج وصالت * اى رشكپرى جاى به ويرانه گرفتيم
با خنده به خال لب خود دست زد و گفت * مرغ دل عشّاق بدين دانه گرفتيم
جز شخص تو چون نيست حقيقت من و « احمد » * اوضاع جهان را همه افسانه گرفتيم