تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
تو گر نگشايى از پا دست ، چرخش بند نگشايد * ز دام غم دل‌وجان گرفتارى كه من دارم دل رنجور را گويد مشو از چشم من غافل * نگاهش عافيت‌بخش است بيمارى كه من دارم مرا كارى به عالم نيست غير از عشق خوبانم * نمىباشد كسى را بهتر از كارى كه من دارم به خواب آمد مرا دوش آن مه سيمين‌بر و نازد * دلم امروز بر اين بخت بيدارى كه من دارم به زنجير جنونم همچو مجنون مىكشد آخر * به راه عشق در دل شوق ديدارى كه من دارم سيه با كلك زرق آمد همه طومار اعمالم * بسوزد آتش مى كاش طومارى كه من دارم مگر برگيردش از دوش دست لطف خوبانم * به راه زندگى « احمد » گران‌بارى كه من دارم

افسانهء جهان

ما ساغر عيش از كف جانانه گرفتيم * پيمان وفا بسته و پيمانه گرفتيم با دانش و فرهنگ كس اين راه نپيمود * بيهوده سراغ تو ز فرزانه گرفتيم ما را تو گداى در خود خوانى و شاديم * كز درگهت اين منصب شاهانه گرفتيم شد دستخوش سيل فنا خانهء پرهيز * زان روز كه در كوى بتان خانه گرفتيم در خانقه و دير نبود از تو نشانى * زين‌روى سراغ تو ز ميخانه گرفتيم در عشق تو از شور جنون هيچ عجب نيست * سبقت اگر امروز ز ديوانه گرفتيم در آرزوى يافتن گنج وصالت * اى رشك‌پرى جاى به ويرانه گرفتيم با خنده به خال لب خود دست زد و گفت * مرغ دل عشّاق بدين دانه گرفتيم جز شخص تو چون نيست حقيقت من و « احمد » * اوضاع جهان را همه افسانه گرفتيم