ميان دست چپ و راست اختلافى نيست * كه رفع آن بتوان كرد با زبان محبّت
كدام غائله و اختلاف و دعواييست * كه آدمش نكند ختم با بيان محبّت
به خون مشوى تو خون ، آشتى مجوى از جنگ * كه سنگ ، نرم شود ليك با لسان محبّت
بشر چو ميوهء نارس بود در اين بستان * بر او نتافته تا مهر ز آسمان محبّت
چگونه مىشود آباد اين جهان خراب * به كار اگر نزند دست ، حكمران محبّت
ز دشمنى همه جنگ و فساد خيزد و محنت * فسانهاند همه پيش داستان محبّت
چو ديو روز و شبت فكر جنگ و كينتوزيست * گر آدمى ، زچهرو در تو نى نشان محبّت
نه كس گرسنه دهد جان ، نه مال اندوزد * بشر اگر متمتّع شود ز خوان محبّت
به صيدگاه جهان ايمن از بلا ، مرغيست * كه جا گرفته در اينجا به آشيان محبّت
به شهر ما نبود هيچ از اين متاع مگر * ز كوى دوست سپارند ارمغان محبّت
ز دست غول ره ار خواهى ايمنى ، بشتاب * كه خويش را برسانى به رهروان محبّت
گل مراد از اين بوستان نخواهى چيد * مگر به دست تواناى باغبان محبّت
فنون مدرسه نى ، پُر مگير آسانش * گمان مكن كه درآيى ز امتحان محبّت
جهان بهشت شود ، گر خلاف برخيزد * شنيدم اين سخن نغز از دهان محبّت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 162
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٢