دوش گفتند ز عشق مى و حسن رخ تو * قصّهها ، شمع و گل و بلبل و پروانه به هم
بود با زلف تو جمعيّت خاطر ما را * ليكن از رشك زدش كجروى شانه به هم
از چه خواهد دلت آزاد دلم از ره ناز * ره ندارند گر اين خانه و آن خانه به هم
دوش آمد ز ره لطف و علىرغم رقيب * دست داديم من و يار صميمانه به هم
از حقيقت نتوان گفت كه دارد خبرى * بافت هركس چو من « احمد » دوسر افسانه به هم
محبّت
خوشا كسى كه كند جا در آستان محبّت * خوشا دلى كه شود زنده با روان محبّت
ز جنگ و دشمنى آنگه بشر بياسايد * كه بندهوار نهد سر در آستان محبّت
به صورت ، آدم و در خلق و خوى جانورى * زمانه تا ندمد در تن تو جان محبّت
جهان خراب شد از اختلاف و بىمهرى * خوش آن زمان كه شود اين جهان جهان محبّت
بيا و همره ما شو در اين سفر كه رود * بهسوى كعبهء مقصود كاروان محبّت
به ايمنى رسد اين كشتى شكسته به ساحل * به اهتزاز درآيد چو بادبان محبّت
بيار مى كه علىرغم جغد جنگ ، كه امروز * هماى صلح زند پر در آسمان محبّت
تو را كه خار غم از پا فكنده است چرا * گل مراد نچينى ز بوستان محبّت
شود خلاص ز چنگال گرگ جنگ و فساد * حراست ار كند اين گله را ، شبان محبّت
همه ز دولت و نعمت شويم برخوردار * بياورند اگر گوهرى ز كان محبّت