تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
در گوش سنگ شرح وفايت به آب‌وتاب * مىگويم و ز غصّه دلش آب مىكنم دستم نمىرسد چو به دامان مهردوست * خود را رها به دامن مهتاب مىكنم دانم كه وعده‌هاى تو غير از سراب نيست * جان را ز اشك عاطفه سيراب مىكنم گلواژه‌هاى اشك كه آمد كنار هم * تقديم دوست يك غزل ناب مىكنم « احسان » نبود مدّعى شعر و شاعرى * طرح سخن به خاطر احباب مىكنم

اختر حسن

توجهى به مَنَت نيست اين گناه تو نيست * به ديگرى نظرت هست اشتباه تو نيست به كوى من گذرت نيست اين عجب نبود * خرابهء دل من در مسير راه تو نيست به دام عشق تو شد دل اسير و مىدانم * ز تيرِ غمزه و از تركشِ نگاه تو نيست نمىرسد به رخم نورى از ستارهء مهر * گناه اختر عشق و جمال ماه تو نيست دگر كه تيره شد از بخت بد هواى وصال * ز برق چشم فروزان دل‌سياه تو نيست به شام زلف تو دل‌بسته بود چشم اميد * از آنكه فاصله‌اى تا به صبحگاه تو نيست ولى چه چاره كه اظهار عشق در هر حال * چنان كه رسم زمان است دل‌بخواه تو نيست دمى بساز به عاشق كه كس ندارد ياد * دلى كه درخور « احسان » گاه‌گاه تو نيست

راز پنهان

رنج جانفرساى هجران كاش مىشد با تو گفت * سوختم در آتش آن ، كاش مىشد با تو گفت سر به جيب خويش دارم تا نبينى گريه‌ام * شمّه‌اى از راز پنهان كاش مىشد با تو گفت يوسف دل شد به چاه غم ز ناز و غمزه‌ات * وصف حال پير كنعان كاش مىشد با تو گفت هر سحر پروانه با من در كنار شمع سوخت * وضع اين جمع پريشان كاش مىشد با تو گفت دادمت از دست و حيرانم نمىدانى چه بود * حال من در دادن جان كاش مىشد با تو گفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 157 | سيد محمد باقر برقعى