در گوش سنگ شرح وفايت به آبوتاب * مىگويم و ز غصّه دلش آب مىكنم
دستم نمىرسد چو به دامان مهردوست * خود را رها به دامن مهتاب مىكنم
دانم كه وعدههاى تو غير از سراب نيست * جان را ز اشك عاطفه سيراب مىكنم
گلواژههاى اشك كه آمد كنار هم * تقديم دوست يك غزل ناب مىكنم
« احسان » نبود مدّعى شعر و شاعرى * طرح سخن به خاطر احباب مىكنم
اختر حسن
توجهى به مَنَت نيست اين گناه تو نيست * به ديگرى نظرت هست اشتباه تو نيست
به كوى من گذرت نيست اين عجب نبود * خرابهء دل من در مسير راه تو نيست
به دام عشق تو شد دل اسير و مىدانم * ز تيرِ غمزه و از تركشِ نگاه تو نيست
نمىرسد به رخم نورى از ستارهء مهر * گناه اختر عشق و جمال ماه تو نيست
دگر كه تيره شد از بخت بد هواى وصال * ز برق چشم فروزان دلسياه تو نيست
به شام زلف تو دلبسته بود چشم اميد * از آنكه فاصلهاى تا به صبحگاه تو نيست
ولى چه چاره كه اظهار عشق در هر حال * چنان كه رسم زمان است دلبخواه تو نيست
دمى بساز به عاشق كه كس ندارد ياد * دلى كه درخور « احسان » گاهگاه تو نيست
راز پنهان
رنج جانفرساى هجران كاش مىشد با تو گفت * سوختم در آتش آن ، كاش مىشد با تو گفت
سر به جيب خويش دارم تا نبينى گريهام * شمّهاى از راز پنهان كاش مىشد با تو گفت
يوسف دل شد به چاه غم ز ناز و غمزهات * وصف حال پير كنعان كاش مىشد با تو گفت
هر سحر پروانه با من در كنار شمع سوخت * وضع اين جمع پريشان كاش مىشد با تو گفت
دادمت از دست و حيرانم نمىدانى چه بود * حال من در دادن جان كاش مىشد با تو گفت