( 4 )
علماى حلب ، كام خشكيده ، * در موزهء امير افتادند كه :
« اين كافر را بران ، * زيرا با زبان درازى خويش داورى ما را
كوتاه كرده است . » * « چه در مرگ اين جوان دلير و دانا ،
شما اى پيران نادان پاى مىافشاريد ؟ » * بر آنان خروشيدن گرفت
امير حلب : * « اينك فرمان پدر توست ، امير صلاح الدّين ايوبى ،
سلطان مشارق و مغارب ، * كه گويد اين زنديق را بكش ! »
در پاسخ گفتند عالمان دروغين . * شهاب الدّين را بهسوى قصاصگاه كشيدند .
وى گفت : * « اى سفلگان درّاعه بر دوش !
در ميان انگشتانم بنگريد * تا خود را در دوزخى آذرگون ببينيد
زيرا راستى من و دانش من * شما را در شعلهء رشك سوزانده
و اينك دود است كه از روزن بينى شما برخيزد ! * نه از تيغ خونفشان اميران كرد
پرواييم هست * و نه از تكفير سالوسان عرب و عجم
الحق كه از زندگى آزردهام * و آرزوى دورى از جانوران دارم .