و با علم سيميا در نهان سپهر نگريست * و به جادويى جهانها و رويدادها را
در برابر ديدگان شگفتزدگان برانگيخت * آرى خداوند را با دانشوران
پيمانيست تا آنان سخن گويند .
( 2 )
اينك مشّايى در سوييست * و اشراقى در سويى .
مشّايى حباب را درمىيابد * و اشراقى دريا را .
مشّايى چراغ را مىنگرد * و اشراقى نور را .
مشّايى از پى عَرَض مىرود و اشراقى از پى جوهر . * و آن جوهر نور است : پرتوى ناب ،
پرتوى اسپهبدى ، * كه به خود برپاست و دشمن تيرگيست .
و اين است تجلّى نورى كه خرد است : * خِرد سُرخ !
در هر سخن رمزيست . * و در هر رمزى اشارتى
و هر اشارتى را بشارتى .
( 3 )
اگر زبان را بدان دادهاند كه سخن گويم * و سخن را بدان دادهاند
كه انديشه برملا كنم ، * از اين كار چرا پروا كنم ؟