جاويد شد آن گرد كه جان بهر وطن داد * پرفخر شد آن خلق كه خسرو شده پورش
لرزيد دل شاه كه از چوبهء اعدام * بشنيد غريو سخن پرشروشورش
بىمايه شد آن عربدهاش نزد نهيبش * بىجلوه شد آن طنطنهاش پيش غرورش
او بارهء همّت ز سر ابر جهانيد * دشمن به وهل مانده همه بار ستورش
او راه فنا رفت به چشمان گشاده * زد خنده به خصم وطن و باطن گورش
ديروز عدو سينهء او خست به طومار * امروز جهان گل بنهد بر سر گورش
در شهر شهيدان بود او « خسرو » جاويد * تابنده بر اطراف وطن منبع نورش
ايرانم آرزوست
من گرد پاى بسته و مىدانم آرزوست * درياى لب خموشم و طغيانم آرزوست
در چنبر شكيب فرد كاست جان من * بالوپرى به عرصهء جولانم آرزوست
بس دير شد ملال زمستان انتظار * غوغاى رنجخيز بهارانم آرزوست
آن دم به اوج بر سر بازارهاى شهر * آن نغمهء به جان شده پنهانم آرزوست
فرسودم از سرشك خود و شامگاه بخت * صبح نجات و چهرهء خندانم آرزوست
در ريگزار تفته لبان چاك از عطش * آهنگى از نوازش بارانم آرزوست
بس عقده بسته رنج بر اعماق سينهها * اينك گرهگشايى توفانم آرزوست
روزى كه نشكفد گل جانپرور مراد * بر مرغزار خرّم ايرانم آرزوست
شهاب الدّين سهروردى شهيد
( 1 )
ورمهها كه در غبار زردفام زمانه مىروند * و تودههاى تاريك عوام سياهپوش ،
به دنبال كاهنان سپيدپوش . * و او چون پيمبرى از كنج خموش ذكرخوانى
به آسمانها پر گشود ، * پس از افطارى با خرما
و تلاوت آياتى خشمگين