تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
جاويد شد آن گرد كه جان بهر وطن داد * پرفخر شد آن خلق كه خسرو شده پورش لرزيد دل شاه كه از چوبهء اعدام * بشنيد غريو سخن پرشروشورش بىمايه شد آن عربده‌اش نزد نهيبش * بىجلوه شد آن طنطنه‌اش پيش غرورش او بارهء همّت ز سر ابر جهانيد * دشمن به وهل مانده همه بار ستورش او راه فنا رفت به چشمان گشاده * زد خنده به خصم وطن و باطن گورش ديروز عدو سينهء او خست به طومار * امروز جهان گل بنهد بر سر گورش در شهر شهيدان بود او « خسرو » جاويد * تابنده بر اطراف وطن منبع نورش

ايرانم آرزوست

من گرد پاى بسته و مىدانم آرزوست * درياى لب خموشم و طغيانم آرزوست در چنبر شكيب فرد كاست جان من * بال‌وپرى به عرصهء جولانم آرزوست بس دير شد ملال زمستان انتظار * غوغاى رنج‌خيز بهارانم آرزوست آن دم به اوج بر سر بازارهاى شهر * آن نغمهء به جان شده پنهانم آرزوست فرسودم از سرشك خود و شامگاه بخت * صبح نجات و چهرهء خندانم آرزوست در ريگزار تفته لبان چاك از عطش * آهنگى از نوازش بارانم آرزوست بس عقده بسته رنج بر اعماق سينه‌ها * اينك گره‌گشايى توفانم آرزوست روزى كه نشكفد گل جان‌پرور مراد * بر مرغزار خرّم ايرانم آرزوست

شهاب الدّين سهروردى شهيد

( 1 )
ورمه‌ها كه در غبار زردفام زمانه مىروند * و توده‌هاى تاريك عوام سياه‌پوش ، به دنبال كاهنان سپيدپوش . * و او چون پيمبرى از كنج خموش ذكرخوانى به آسمانها پر گشود ، * پس از افطارى با خرما و تلاوت آياتى خشمگين