سالها با آنكه مرغى در قفس بودم ، * از ميان شاخههاى درهم بس جنگل انبوه بگذشتم
غرش توفان ، سرود فتح را مىخواند ، * مه به روى برگها چون مرگ مىافتاد ،
ابر مىافشاند اشك خويشتن خاموش بر هرجا ، * من ولى ، با آنكه مرغى در قفس بودم ، پر زدم تا دوردست آزاد
بس خرابى بود ، در هر سو و بس آباد * پاى بس ديوار ديدم دستهايى بود در خون غرق ،
حلقههايى بود در انگشت . * ديدم از كنج قفس من دستهايى را
كه به روى من درى بگشود و گم شد پيش چشمانم * من به پرواز آمدم آنگه
و در پرواز خود اكنون * تا ببينم روى آن گمگشته ، خواهم گشت از هر سوى تا هر سوى .
يكهسوار
چه روز و روزگارى بود ! * به روى راه خود يكهسوارى بود
تن او در حصار گرد ، * سواد شهر را انداخته در پشت ،
به طبل جاده سم ضربههاى بادپايش دمبهدم مىخورد * و اسب را بهسوى مقصد انديشهاش ناآشنا مىبرد .
از آنجايى كه دست و پنجهى اين راه * كشانده اسبهايى را به قعر پرتگاه دور
و از آنجا كه ديگر نيست * نشانى از سوار « يكه » بر آن جاده جز جاى پايى كور ،
سواران دگر آويز كرده زين و برگ اسبهاى خويش را بر دوش * و از ره بازمىگردند سوى شهرها خاموش !