تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
سالها با آنكه مرغى در قفس بودم ، * از ميان شاخه‌هاى درهم بس جنگل انبوه بگذشتم غرش توفان ، سرود فتح را مىخواند ، * مه به روى برگها چون مرگ مىافتاد ، ابر مىافشاند اشك خويشتن خاموش بر هرجا ، * من ولى ، با آنكه مرغى در قفس بودم ، پر زدم تا دوردست آزاد بس خرابى بود ، در هر سو و بس آباد * پاى بس ديوار ديدم دستهايى بود در خون غرق ، حلقه‌هايى بود در انگشت . * ديدم از كنج قفس من دستهايى را كه به روى من درى بگشود و گم شد پيش چشمانم * من به پرواز آمدم آنگه و در پرواز خود اكنون * تا ببينم روى آن گم‌گشته ، خواهم گشت از هر سوى تا هر سوى .

يكه‌سوار

چه روز و روزگارى بود ! * به روى راه خود يكه‌سوارى بود تن او در حصار گرد ، * سواد شهر را انداخته در پشت ، به طبل جاده سم ضربه‌هاى بادپايش دم‌به‌دم مىخورد * و اسب را به‌سوى مقصد انديشه‌اش ناآشنا مىبرد . از آنجايى كه دست و پنجه‌ى اين راه * كشانده اسبهايى را به قعر پرتگاه دور و از آنجا كه ديگر نيست * نشانى از سوار « يكه » بر آن جاده جز جاى پايى كور ، سواران دگر آويز كرده زين و برگ اسبهاى خويش را بر دوش * و از ره بازمىگردند سوى شهرها خاموش !