تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
هرگز كسى به درد دلم پاسخى نداد . * با آنكه پاى من چون دستهاى شاه ( ندانم چه چيز ) . . . شير * تا عرش رفته بود ، ماندم جدا هميشه من از كاروان پول . * بارى : به راهها آنها كه كوله‌اى ز طلا بار داشتند * پا را به روى شانه من مىگذاشتند و من * در آن زمان به راه بودم خرى كه بار طلاهاى ديگران * بر دوش مىكشيد آخر كه پاى آبله دارم ز راه ماند * ويلان به شهرها سگ آواره‌اى شدم
*
قلاده‌اى به گردن من اين زمان نبود * تا هركجا كه صاحب من خواست زان سو گذر كنم ، * يا پشت يك حصار بمانم در انتظار تا هر زمان كه عابرى از راه خود گذشت * در باب خويش از ته بستر خبر كنم .
*
اينك منم ! * ( محصول زحمت حسنعلى جعفر ) آواره‌اى كه همچو پدر ناشناس ماند ، * هرگز ولى چو او در انتظار لقمه‌ى نان با دو چشم مات
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 145 | سيد محمد باقر برقعى