هرگز كسى به درد دلم پاسخى نداد . * با آنكه پاى من
چون دستهاى شاه ( ندانم چه چيز ) . . . شير * تا عرش رفته بود ،
ماندم جدا هميشه من از كاروان پول . * بارى : به راهها
آنها كه كولهاى ز طلا بار داشتند * پا را به روى شانه من مىگذاشتند
و من * در آن زمان به راه
بودم خرى كه بار طلاهاى ديگران * بر دوش مىكشيد
آخر كه پاى آبله دارم ز راه ماند * ويلان به شهرها سگ آوارهاى شدم
*
قلادهاى به گردن من اين زمان نبود * تا هركجا كه صاحب من خواست
زان سو گذر كنم ، * يا پشت يك حصار بمانم در انتظار
تا هر زمان كه عابرى از راه خود گذشت * در باب خويش از ته بستر خبر كنم .
*
اينك منم ! * ( محصول زحمت حسنعلى جعفر )
آوارهاى كه همچو پدر ناشناس ماند ، * هرگز ولى چو او
در انتظار لقمهى نان با دو چشم مات