افسوس ! آن زمان كه دلش تابناك بود * هرگز نجست كس به نگاهى از او نشان
* *
اينك ولى به كاسه هر ديده روشن است * آن نور كز ستاره تراويد بر زمين
او نيست ليك پرتو او سالهاى سال * فانوس مىكشد به سر راه همچنين
* *
يك شب اگر كه پيكر ما در ديار غم * خود را به دار مرگ بياويزد آشكار
ما همچو آن ستاره بتابيم بىوجود * در نور عشق خويش بمانيم پايدار
آواره
تا نام او ( حسنعلى جعفر ) * بر لوح اين زمانه بماند به يادگار ،
نام مرا نوشت به دفترچهى خيال * و آن شب كه مست بود
عكس مرا كشيد . * امّا به جرم لذّتِ يكلحظهى پدر
يكچند در عذاب به سر برد مادرم . * بعد از هزار رنج
فارغ شد از كشيدن بار من عاقبت . * و من
تا چشمهاى خويش گشودم * ديدم كه شيرخوارهى دامان آن زنم ،
ديدم كه با كلاف نخ آنچه هست و نيست * خواهم به اوج آسمان برسانم
پرواز بادبادك خود را
*
تخم شراب بودم و بيچاره مادرم * دايم ز دست من