گر مقتداى حضرت روح اللّه او نبود * كى مرده زنده كردى عيساى ناصرى
موسى ز مهر اوست كه آنگونه چيره گشت * چوبين عصاش بر همه آلات ساحرى
يا صاحب الزّمان به ظهورت شتاب كن * تا تازه گردد از تو قوانين كشورى
اى آفتاب عدل بينداز سايهاى * بر آفتاب كشور و عدل مظفّرى
هركس كشد ز دامن تو دست دوستى * هرگز نمىكند به سر خلق سرورى
بر « آيتى » شها نظرى كن ز مرحمت * كاندر خورِ خور است مها ذرّهپرورى
بىكتاب
نرگس نيمخواب تو ، برده ز ديده خواب را * تاب شكنج طرّهات ، برده توان و تاب را
پرده اگر برافكند ، نيست عجب كه بشكند * پرتو روى ماه تو ، رونق آفتاب را
من به شگفتم اى صنم ، كان لب نوشخند تو * با همه آب زندگى ، نشكند التهاب را
من به زبان نياورم ، خون كسان كه ريختى * لعل تو خود نشان دهد ، خوردن خون ناب را
« آيتى » از كتاب تو خواند به دقّت آيتى * از من بىكتاب پس ، دور مكن كتاب را