تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
امين وحى سلام ، داد به احمد پيام * پس از درود گرام به فطرس دل فكار گفت حبيب إله ، فطرس در بسته راه * بده تو خود را پناه ، به چوبهء گاهوار بگشت فطرس به آن پناه در پرزنان * بر همه كرّوبيان گرفت عزّ و وقار كه من منم آن سعيد رهيده‌ام از وعيد * شدم عتيق حسين از سخط كردگار باغ جنان از نشاط دميد در خود حيات * روى زمين زين بساط ، تمام شد لاله‌زار چون‌كه به عالم بزد مقدم با ارجمند * يكسره برچيده كرد ، عذاب از اهل نار ز هر سو آيد به گوش ز آتشش پرخروش * كه گشته‌ام من خموش ز رحمت بىكنار ديد پس از تهنيت ، پيمبر ذو الكرم * دو چشم عالم به هم ز همّ و غمّ اشكبار به ناگه آمد صدا ز عرصهء كبريا * جزا دهد بس تو را خدا پس از اصطبار همين حسين مانده مات كنار شط فرات * بشسته دست از حيات در بر اهل و تبار بگيرد از خواهرش خواهر غم‌خواره‌اش * پيرهن چاك‌چاك بر بدن پاره پار « آهى » قمى به تن چاك بزن پيرهن * تا كه بگردد كفن بر بدن خاكسار

در مدح صديقه كبرى فاطمه زهرا عليها سلام

در جهان پهناور غافل از جهانبانى * جان و دل به غم مدغم در هواى نفسانى تا كه خور به رخ بگرفت پرده‌هاى ظلمانى * از نهان عيان گرديد كهكشان نورانى مانده از تحيّر مات در مهندسش « مانى » * مرغ روح برق‌آسا مطلق العنان گرديد پرزنان به هر جانب گرد آسمان گرديد * رو به هر مكان بنمود تا بلامكان گرديد دست يأس و حرمان بر سينه‌اش عيان گرديد * كى كجا توان طى كرد سالهاى نورانى خسته بال و سرگردان همچو بوم شد بر بام * بانگ يأس و حرمان را بر فلك نمود اعلام هر زمان بياشاميد آب جام تلخ‌آشام * ناگهان زنانى چند خوشخرام و خوش‌اندام سرزمين بطحا شد زان زنان چراغانى * باز ، رفت در فكر عقل و هوش من يكسر از چه گشته نورانى اين زمين پهناور * بوالعجب تماشاييست در عوالم ديگر هاتفى ندا در داد از سرادق مصدر * جلوگاه ربّانيست در محمّد ثانى بر خديجه بنمودند خانه را دلاراتر * با بشارت و تبريك هرچه بود بالاتر