گرفتار
غمگين و دل فسرده و تنها نشستهام * محزون و بىنصيب و پريشان و خستهام
با ديدهء اميد نگه مىكنم به راه * هرچند نااميد و ز غم دل شكستهام
تا در سرم خيال تو را پروراندهام * از دوستان بريده ز ياران گسستهام
ازبس ز قيد عقل مصيبت كشيدهام * آزادگى گزيده و از قيد رستهام
خواهم كه پر كشم به هوايت ولى چه سود * چون طايرى اسير و پروبال بستهام
دانند آسمان و مه و اختران كه من * در انتظار يار چه شبها نشستهام
گرديدهام اسير و گرفتار دام تو * از دامهاى سخت دگر گرچه رستهام