نقش آرزو
بيا كه نور اميد از فروغ روى تو بينم * كه بسته اين دل شيدا به تار موى تو بينم
خوشا دمى كه نشينم به كار بادهگسارى * درون ساغر خود نقش آرزوى تو بينم
بگو به طوطى لب تا دهان ز قصّه نبندد * كه شهدنوش سخن را به گفتگوى تو بينم
به پيش آينه منشين كه آن شكيب ندارم * كه خيره چشم سياه تو را به روى تو بينم
مرا سزاست اگر بر ستاره فخر فروشم * كه خانهء دل خود در پناه كوى تو بينم
راز دل
بشنو اى محرم اسرار تو افسانهء ما * سخن عاشقى اين دل ديوانهء ما
صحبت عشق و جنون خواهى اگر گوش كنى * قدمى نِه تو در اين عالم مستانهء ما
به حقيقت نرسى گر نخورى بادهء ناب * اين سخن گفت چه خوش زاهد فرزانهء ما
ساقى دهر چو ساغر ز خم آورد برون * هرچه غم بود درافكند به پيمانهء ما
ابر چون ديد به خود منزل شاهين خيال * آفرين گفت بدين همّت مردانهء ما
رمز اين سوز كه در گفتهء جانسوز من است * نيست جز موهبت دلبر جانانهء ما
قصّهء شمع دگر با من و پروانه مگوى * ترسم اين شعله بسوزد همه كاشانهء ما
درود بر پروين « 1 »
در صف مردان نيك آيين * در دل خاك گشته جايگزين
پاكدل بانوى كه كرد خزان * گل عمرش به ماه فروردين « 2 »
سخنانش به عقل راهنمون * به لطافت چو سوسن و نسرين
پاك انديشه و خردپيشه * صاحب ذوق و گفتهء شيرين
مفخر بانوان پاك سرشت * مر ادب را چو گوهرى به جبين
چو بخوانم ز شعر دلكش او * درگذشتش كند مرا غمگين
مىكنم شكوه از جفاى فلك * مىفرستم درود بر پروين
هامش
( 1 ) - اين قطعه را دربارهء پروين اعتصامى سروده است .
( 2 ) - در پانزدهم فروردينماه 1320 شعلهء حياتش به خاموشى گراييد .