تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
از تازيانهء باد ، آن نخل سبز افتاد * در خاك بىكسيها ، در منتهاى غربت در كوچه‌هاى خاموش ، در آن سكوت بىدرد * تابوت صبر مىرفت ، بر شانه‌هاى غربت امشب بهانه‌اى شد ، دلتنگى و غريبى * خواندم غزل برايت ، خواندم براى غربت

مسيح

مىجوشد از كوير سراب ، بلا ، مسيح * همگام با ترنّم باران بيا ، مسيح اين زخمهاى كهنهء انسان قرن درد * آخر كجا ، به دست كه يابد شفا ؟ مسيح اينك صداقت است كه مصلوب مانده است * در پيش چشمهاى فريب و ريا ، مسيح ناقوسها صداى بم مرگ مىدهند * از انعكاس فاجعه پر شد فضا ، مسيح همسايه‌ها به سفرهء غارت نشسته‌اند * بيگانه‌اند و تاخته بر آشنا ، مسيح روح بزرگ عشق و نجابت ! نگاه كن * در خون نشسته پيكر صلح و صفا ، مسيح امّا هنوز پنجره‌ها بسته نيستند * خورشيد ، روزنيست از آن روشنا ، مسيح مىآيد آن طراوت حال و هواى عشق * مىآيد از نهايت شهر خدا ، مسيح سجّاده ، ستاره بياور ، اذان بگو * تا با امام عشق كنيم اقتدا ، مسيح ما دل سپرده‌ايم به آيين آفتاب * با ما بخوان تو نيز سرود وفا ، مسيح با او به استجابت موعود مىرسيم * همراه با تنفّس صبح دعا ، مسيح

غديريّه

آن روز از آسمان خبر مىآمد * خورشيد به بيعت سحر مىآمد صحرا ز گل ستاره آذين مىشد * يك قافله نور از سفر مىآمد
* *
آن روز غدير وسعت دريا داشت * مى شعشعهء مير جهان‌آرا داشت زان باده شد آوازهء خورشيد بلند * اى كاش هميشه ساغر اين صهبا داشت