تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
نورى در آن نگاه و در آن اشك و خنده هست * كز جلوه‌هاى روشن فردا دهد نويد فرداى شادمانى و پايان رنجها * روز نشاط و فتح و توانايى و اميد
* *
در هرچه هست و نيست ازاين‌پس نگاه من * جوياى روشنايى و پايان ظلمت است چشمم به راه پيك ظفر ، بخش انقلاب * يا مژدهء رهايى از اين شام وحشت است

شب قدر

شب گذشته ، شب قدر بود و دولت من * كه درآمد از در من ، آن هماى رحمت من گشود لب به شكرخند و نورباران كرد * سپاه كلبهء خاموش غرق محنت من نشست و لطف نمود و ز حال من پرسيد * ز راه مهر و وفا ، يار با محبّت من سرم به سينهء او بود و شكوه‌ها بر لب * كه اى ستارهء شبهاى غرق ظلمت من چه شد كه خاطرت آمد ، سراى درويشان * چه شد كه پاى نهادى به كنج عزلت من ؟ اگرچه سوختم از غم وليك دم نزدم * نبود و نيست تمنّا ، سزاى همّت من ز شعر خويش برافروختم چراغ اميد * كه زنگ غم بزدايد ز كنج خلوت من كنون ببين كه ز افسون شعر آمده‌اى * به پاى خويش تو در حلقهء محبّت من

نقش تمنّا

بخوان در چشم من نقش تمنّايى كه من دارم * ببين در موى خود ، آشفته رؤيايى كه من دارم گر آزارم دهى كز حلقهء عشق تو بگريزم * ندارد تاب رفتن ، ناتوان پايى كه من دارم خدا را ، اى اميد من ، خريدار وفايم شو * كه يابد گرمى بازار ، كالايى كه من دارم مرا از قلب بىآرام بيدارم عجب آيد * كه خوابش در نمىگيرد به لالايى كه من دارم فغان از بخت بد ، كز شعله‌هاى تابناك دل * نمىيابد فروغ اين تيره شبهايى كه من دارم