نورى در آن نگاه و در آن اشك و خنده هست * كز جلوههاى روشن فردا دهد نويد
فرداى شادمانى و پايان رنجها * روز نشاط و فتح و توانايى و اميد
* *
در هرچه هست و نيست ازاينپس نگاه من * جوياى روشنايى و پايان ظلمت است
چشمم به راه پيك ظفر ، بخش انقلاب * يا مژدهء رهايى از اين شام وحشت است
شب قدر
شب گذشته ، شب قدر بود و دولت من * كه درآمد از در من ، آن هماى رحمت من
گشود لب به شكرخند و نورباران كرد * سپاه كلبهء خاموش غرق محنت من
نشست و لطف نمود و ز حال من پرسيد * ز راه مهر و وفا ، يار با محبّت من
سرم به سينهء او بود و شكوهها بر لب * كه اى ستارهء شبهاى غرق ظلمت من
چه شد كه خاطرت آمد ، سراى درويشان * چه شد كه پاى نهادى به كنج عزلت من ؟
اگرچه سوختم از غم وليك دم نزدم * نبود و نيست تمنّا ، سزاى همّت من
ز شعر خويش برافروختم چراغ اميد * كه زنگ غم بزدايد ز كنج خلوت من
كنون ببين كه ز افسون شعر آمدهاى * به پاى خويش تو در حلقهء محبّت من
نقش تمنّا
بخوان در چشم من نقش تمنّايى كه من دارم * ببين در موى خود ، آشفته رؤيايى كه من دارم
گر آزارم دهى كز حلقهء عشق تو بگريزم * ندارد تاب رفتن ، ناتوان پايى كه من دارم
خدا را ، اى اميد من ، خريدار وفايم شو * كه يابد گرمى بازار ، كالايى كه من دارم
مرا از قلب بىآرام بيدارم عجب آيد * كه خوابش در نمىگيرد به لالايى كه من دارم
فغان از بخت بد ، كز شعلههاى تابناك دل * نمىيابد فروغ اين تيره شبهايى كه من دارم