تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
خدا را همدمى كن ماه من ! با من كه در دنيا * نگيرد با كس الفت ، روح تنهايى كه من دارم نگردد بر زبان « آزاده » را از آرزو ، حرفى * بخوان در چشم من نقش تمنّايى كه من دارم

زندگى

من عاشقم به روى دلاراى زندگى * شيداى جلوه‌هاى فريباى زندگى مجذوب جذبه‌هاى حيات و اميد خويش * مسحور نغمه‌هاى فرح‌زاى زندگى رو مىكنم به مردم و دل مىدهم به خلق * تا بشنوم حقايق گوياى زندگى مىكاوم اندر اين شب تارى ، كه وا كنم * راهى سوى سپيدهء فرداى زندگى جاويد زنده‌ايم ازآن‌رو كه بهر خلق * « در هر نفس كنيم تمنّاى زندگى » بركش حجاب يأس ز روى نگاه خويش * تا بنگرى حقيقت زيباى زندگى بىپرتو چراغ حقيقت‌فروز عدل * لذّت نبرده كس ز تماشاى زندگى فرهنگ ما نداد ، دريغا به ما نشان * مبناى زندگانى و معناى زندگى من مظهر اميدم و پيك طلوع صبح * چون واپسين ستارهء شبهاى زندگى « آزاده » ام رها ز غم و رنج بندگى * شهباز اوج عرشم و جوياى زندگى نبود مرا ز دهشت طوفان غم هراس * من چيستم ؟ سفينهء درياى زندگى

دلى از سنگ

« بس‌كه مىترسم از جداييها * مىگريزم ز آشناييها » « 1 » دلى از سنگ خاره خواهم ساخت * تا نرنجد ز بىوفاييها آرزو را به سينه خواهم كشت * تا نكوشد به خودنماييها عشق اگر نور دلكش سحر است * دل نبندم به روشناييها چه فريبنده بود و ديده‌نواز * سحر چشمش به دلرباييها ديدى اى دل ز پا درافتادى ؟ * بعد از آن بال‌وپرگشاييها
هامش
( 1 ) - شعر فوق ، مطلع غزل ميرزا جلال ، متخلص به « اسير » است .