خدا را همدمى كن ماه من ! با من كه در دنيا * نگيرد با كس الفت ، روح تنهايى كه من دارم
نگردد بر زبان « آزاده » را از آرزو ، حرفى * بخوان در چشم من نقش تمنّايى كه من دارم
زندگى
من عاشقم به روى دلاراى زندگى * شيداى جلوههاى فريباى زندگى
مجذوب جذبههاى حيات و اميد خويش * مسحور نغمههاى فرحزاى زندگى
رو مىكنم به مردم و دل مىدهم به خلق * تا بشنوم حقايق گوياى زندگى
مىكاوم اندر اين شب تارى ، كه وا كنم * راهى سوى سپيدهء فرداى زندگى
جاويد زندهايم ازآنرو كه بهر خلق * « در هر نفس كنيم تمنّاى زندگى »
بركش حجاب يأس ز روى نگاه خويش * تا بنگرى حقيقت زيباى زندگى
بىپرتو چراغ حقيقتفروز عدل * لذّت نبرده كس ز تماشاى زندگى
فرهنگ ما نداد ، دريغا به ما نشان * مبناى زندگانى و معناى زندگى
من مظهر اميدم و پيك طلوع صبح * چون واپسين ستارهء شبهاى زندگى
« آزاده » ام رها ز غم و رنج بندگى * شهباز اوج عرشم و جوياى زندگى
نبود مرا ز دهشت طوفان غم هراس * من چيستم ؟ سفينهء درياى زندگى
دلى از سنگ
« بسكه مىترسم از جداييها * مىگريزم ز آشناييها » « 1 »
دلى از سنگ خاره خواهم ساخت * تا نرنجد ز بىوفاييها
آرزو را به سينه خواهم كشت * تا نكوشد به خودنماييها
عشق اگر نور دلكش سحر است * دل نبندم به روشناييها
چه فريبنده بود و ديدهنواز * سحر چشمش به دلرباييها
ديدى اى دل ز پا درافتادى ؟ * بعد از آن بالوپرگشاييها
هامش
( 1 ) - شعر فوق ، مطلع غزل ميرزا جلال ، متخلص به « اسير » است .