تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
باغ هنر ، ز چشمهء غم ، آب مىخورد * ور نه هنر ، كه اين همه ذوق و صفا نداشت اى غم بيا كه سينهء درد آشناى من * غير از تو در كشاكش دهر ، آشنا نداشت هر خرّمى چو ابر بهارى سبك گذشت * هر خنده ، همچو برق جهيد و بقا نداشت عمرى گذشت و ديد دل خسته‌اى دريغ * نجواى عاشقانهء باد صبا نداشت امشب به شعرى آينهء دل به آب لطف * ياد محبّتى كه بت بىوفا نداشت

طالع خجسته

چه گويمت كه چه ديده‌ست قلب خستهء من * چه كرده سحر تو ، با چشم و گوش بستهء من بهار و مستى و غوغاى شاعرانهء آن * نمىدهند نشاطى به روح خستهء من چگونه دست دهد ، بىوجود دلكش تو * نشاط خاطر دست از اميد شستهء من دريغ و درد كه هرجا كه سنگ حادثه است * خورد به پاى من ساغر شكستهء من عزيز من ، گره و چين ز ابروان بگشاى * گره مبند خدا را به كار بستهء من دمى به روى من ، اى بخت نودميده بخند * بود كه جلوه كند طالع خجستهء من
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 109 | سيد محمد باقر برقعى