باغ هنر ، ز چشمهء غم ، آب مىخورد * ور نه هنر ، كه اين همه ذوق و صفا نداشت
اى غم بيا كه سينهء درد آشناى من * غير از تو در كشاكش دهر ، آشنا نداشت
هر خرّمى چو ابر بهارى سبك گذشت * هر خنده ، همچو برق جهيد و بقا نداشت
عمرى گذشت و ديد دل خستهاى دريغ * نجواى عاشقانهء باد صبا نداشت
امشب به شعرى آينهء دل به آب لطف * ياد محبّتى كه بت بىوفا نداشت
طالع خجسته
چه گويمت كه چه ديدهست قلب خستهء من * چه كرده سحر تو ، با چشم و گوش بستهء من
بهار و مستى و غوغاى شاعرانهء آن * نمىدهند نشاطى به روح خستهء من
چگونه دست دهد ، بىوجود دلكش تو * نشاط خاطر دست از اميد شستهء من
دريغ و درد كه هرجا كه سنگ حادثه است * خورد به پاى من ساغر شكستهء من
عزيز من ، گره و چين ز ابروان بگشاى * گره مبند خدا را به كار بستهء من
دمى به روى من ، اى بخت نودميده بخند * بود كه جلوه كند طالع خجستهء من