خاطرههاى حسرتآميزى به سر مىبرند . آرى با كمال حسرت و اسف ، تعداد 17 شهر بزرگ و صدها آبادى و قصبه ، ( همانند باكو ، گنجه ، شماخى ، نخجوان ، قرهباغ ، شكى ، ايروان و . . . ) از حوزهء ولايت شيعه ، بيرون رفت ، و به دست كفّار و سيطره و سرپرستى أجانب و بيگانگان افتاد ، كه امروز تنها رمز پيوند ساكنان آن ديار ، اسامى محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و . . . مىباشد ، با پيوست عار « اوف و آوا » مىباشد ، كه يادگارى از ننگ و بىشايستگى دوران قاجاريّه مىباشد . به اميد روزى كه مرزهاى مصنوعى شكسته شود ، و پرچم اسلام و درفش لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه ، علىّ ولىّ اللّه ، در سراسر اين ديار شروع به وزيدن نمايد !
* ادبيّات در عصر قاجار
ادبيّات خاصّى در عصر قاجار به وجود آمد ، كه از آميختن و تركيب الفاظ آيات و روايات ، ترسّلات و مكتوبات ، معجونى را فراهم مىساخت ، كه بسيار سنگين و غير قابل هضم جامعه ادبى روز بود ، كه نمونهى زندهء نثر آن روز ، كتاب « ناسخ التّواريخ » ، مورّخ الدّولة ، مرحوم سپهر مىباشد . با اينكه او سعى نموده است ، اين كتاب را هرچه سادهتر و قابلفهمتر عموم مردم به نگارش درآورد .
* اوضاع فرهنگى
در اين قرن ، فقه و فقاهت تا حدودى مطرح بود ، البتّ مقصود از مطرح شدن فقه ، ظاهر فقه و قشر آن بود ، نه باطن و عمق و مبانى و معانى آن . و فقهاى نامدارى چون آيات عظام : آقا محمّد باقر بهبهانى ، ( م 1205 ه . ق ) - سيّد مهدى بحر العلوم ( م 1212 ه . ق ) - سيّد محمّد جواد بحر العلوم ( م 1226 ه . ق ) - شيخ جعفر كاشف الغطاء ( م 1228 ه . ق ) - ميرزا ابو القاسم گيلانى ، معروف به ميرزاى قمى ، ( م 1231 ه . ق ) - و نراقىها : مرحومان حاج ميرزا مهدى ( م 1209 ه . ق ) و فرزند برومندش حاج ميرزا احمد نراقى ( م 1245 ه . ق ) - صاحب جواهر ، شيخ محمّد حسن نجفى ، ( م 1266 ) - شيخ مرتضى انصارى ( م 1281 ه . ق ) و بالاخره ميرزاى بزرگ ، حاج ميرزا محمّد حسن مجدّد شيرازى ( م 1312 ) ، صاحب فتواى تاريخى تنباكو ، و برهمزنندهء نظام قاجارى ، و تعداد ديگرى از بزرگان فقه و فقاهت كه ما در كتاب « فقهاى نامدار شيعه » به صورت مبسوط معرفى نمودهايم .
* رقابتهاى خارجى
در اين دوره ، دولت عثمانى بر بخش وسيعى از سرزمينهاى اسلامى حكومت مىكرد ، و نسبت به مذهب اهل سنّت ، شديدا متعصب بود ، و با شيعه خصومت ديرينه و عداوت آشتىناپذيرى داشت ، تا آنجا كه از گروهى از روحانىنمايان خود ، امضاء گرفته بود ، كه شيعيان ، « از اسلام خارج ، و قتل آنان واجب مىباشد . » سلطان سليم در آناتولى ، در پى حركت فجيع نسلكشى چهل تا هفتاد هزار مسلمان را به جرم شيعه بودن كشت . و در شهر حلب ، به دنبال فتواى شيخ نوح حنفى ، به ارتداد و وجوب قتل شيعه ، فرمان داد ، و در اين حادثه ، هزاران تن ، از شيعيان به قتل عام رسيده ، و ما بقى آنان ، فرار نمودند . به حدّى كه يك نفر شيعه هم در حلب باقى نماند ، در صورتى كه از آغاز دولت حمدانيان ، تشيّع در حلب كاملا رسوخ داشته ، و منتشر گشته بود . اين سرزمين جايگاه فقيهان بزرگى ، مانند ابن زهره ، آل ابى جراده و ابى الصلاح بود . عثمانيان ، شيعيان را از دستگاههاى حكومتى اخراج مىكردند ، و آنان را از انجام وظايف اختصاصى شيعه ، بازمىداشتند ، و