بلكه از نظر واقعيّت و محتوى ، يكى از قرون ناموفّق و ناميمون از نظر تفسير و فعّاليّتهاى علوم قرآنى و معارف سمائى در جهان تشيّع ، به شمار مىرود .
عامل بىتوفيقى آن است ، كه با تأسّف عميق نيروهاى مذهبى و امكانات ارشادى و تبليغى شيعه ، به جاى تبليغات خارجى ، و بازگشودن مرزها و آفاق جديد و نفوذ در ديگر ملل خارجى ، به جان هم افتادهاند ، و امكانات موجود ، صرف مبارزات داخلى و رفع اتّهامات و تشكيكات درونى و احيانا صرف كشمكشها و منازعات و مجادلات مذهبى ، گرديده است ، بىآنكه كارى مثبت و اساسى ، يا يك اثر تفسيرى ماندگار و جاويدانى را به اخلاف خويش ، به يادگار گذارده باشند . درست است ، كه ما در اين قرن با حجم بالاى عددى و رقم درشت شمارشى از تفاسير قرآنى مواجه هستيم به حدّى كه تعداد عناوين آنها برحسب احصاء و شمارش ما ، از رقم 150 عنوان تجاوز ، و احيانا به مرز 200 عنوان ، بالغ مىگردد ، ولى در بين آنها تفسيرى ، كه جامع و مانع ، يعنى دربرگيرندهء نيازهاى روحى و معنوى و احتياجات ضرورى و اجتماعى قرن بوده و رافع اشكالات و شبهات ديگران بوده باشد ، يا اصلا وجود ندارد ، يا حدّ اقلّ آنست ، كه ما در بررسى محدود خود ، چنين تفسيرى را سراغ نداريم .
دقيقا يكى از عوامل مهمّ اين وضعيّت مطرح شدن منازعات داخلى ، و توجّه به سطحگرائى و روگردانى از تعمّق و فرورفتن در بواطن امور ، و روآوردن مردم به جمود فكرى و قشرگرايى ، و احيانا مبارزات درون مرزى و داخلى بوده است .
* اوضاع سياسى و اجتماعى
با سقوط حكومت صفويان در ايران و روى كار آمدن نادر شاه افشار ( به تعبير اروپائيان ، ناپلئون ايران ! ) ، دستگاههاى تبليغى روحانيّت ، به ضعف و فتور واداشته شدند ، و در قبال ضعف آنان ، گروههايى از پيروان تصوّف كه مخالف روش متشرّعين و مجتهدين بودند ، و تعارض جدّى نيز با حكومت نداشتند ، روى صحنه آمدند ، و با تبليغات وسيع و گسترده ، و تظاهرات پرسروصدا و گيرا ، مردم را بهسوى خويش دعوت نمودند . هركدام از مسالك مختلف صوفيّه ، با همهء تشتّت و اختلافى كه در درون خويش داشتند ، با افزودن القاب « عليشاه » به دنبال ، اسم خود ، اظهار وجود نموده ، و صاحب خرقه و جبّه و شاهان بىتاجوتخت آن عصر گرديدند . در واقع اين شاهان عرقچينى بودند ، كه زمام روحى و اجتماعى جامعه را برعهده داشتند . افرادى مانند : معصومعلى شاه ، نورعلى شاه ، مشتاقعلى شاه ، مظفّرعلى شاه ، معطّرعلى شاه ، مجذوبعلى شاه ، صفىعلى شاه ، و ديگر طبقات و اقشار بىتاجوتخت فراوان ، اظهار وجود نمودند .
قدر مشترك همهء آنان ، جبههگيرى در برابر ظواهر شرع مقدّس و تأويل آيات نورانى ، و سرپيچى از ظواهر رهنمودهاى پيشوايان عاليقدر مذهبى را تشكيل مىداد . آنان اگر درست به اصول و معتقدات تصوّف و فروع عرفان واقعى و الهى تمسّك مىجستند و به راستى كمر همّت ، به اجراى رهنمودهاى معرفت الهى مىبستند ، جاى هيچ نوع حرف و گفتگوئى نبود ، ولى اشكال كار در اين نكته بود ، كه آنان در وراى ماسك عرفان يا صوفيگرى ، مبادى و فروع اسلام را زير پا نهاده و چهار تكبير بر همهء آنچه كه هست مىزدند ، و راه عافيتطلبى ، راحتخواهى ، بىعارى و بىكارى را پيشهء خود ساخته و با سرودههاى عاميانه ، خود را سرگرم مىنمودند ، و در تمسّك به روشهاى صوفيانه ، از هرآنچه كه عقل و شرع ، دستور مىداد ، كناره