گروه ( اهل جمل - صفّين ) برابر و مساوى نبودند . « 1 »
11 . در تفسير ايمان :
امام حسن عسكرى ( ع ) هنگام رحلت پدر در كنار بستر او بود و گوش به سخنان و وصاياى پدر بزرگوارش داشت ، يكى از علاقهمندان به نام « ابو دعامه » بهعنوان عيادت وارد شد پس از احوال پرسى ، هنگامى كه مىخواست اجازهء مرخّصى كسب كند ، امام هادى ( ع ) مىفرمايد : « چون حقّى از شما برعهدهى ما است آيا مىخواهى با گفتن حديثى آن را تلافى نمايم و ترا مسرور سازم » . او مىگويد اى فرزند رسول خدا ! چقدر ، نيازمند حديث هستم ؟
امام ( ع ) فرمود : پدرم محمّد بن على از پدرش عليّ بن موسى الرضا از پدرش موسى بن جعفر او هم از پدرش جعفر بن محمد و او هم از پدرش محمّد بن على او هم از پدرش عليّ بن الحسين او هم از پدرش حسين بن على او هم از پدرش علىّ بن ابى طالب او هم از رسول خدا ( ص ) محمّد بن عبد اللّه نقل نمود كه روزى رسول خدا ( ص ) به من فرمود بنويس ، گفتم چه بنويسم ؟ فرمود : « بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم الإيمان ما وقّرته القلوب ، و صدّقته الأعمال ، و الاسلام ، ما جرى به اللّسان ، و حلّت به المناكحة » .
ايمان ، چيزى است كه دلها آن را محفوظ داشته باشند و كردارها و اعمال آن را ، به مرحلهى تصديق درآورند ولى اسلام آنست كه در زبان جارى شود و فقط موجب حلال بودن نكاح و ازدواج باهم مىگردد .
راوى ( ابو دعامه ) گويد ، نمىدانم به خدا قسم ! زيبائى متن بيشتر است ، يا زيبائى سند آن . امام هادى ( ع ) فرمود : « اين حديث در صحيفهى كه با املاء رسول خدا ( ص ) و خطّ جدّم عليّ بن ابى طالب ( ع ) تدوين شده است و ما خاندان رسالت ، آن صحيفه را از همديگر به ارث و يادگار مىبريم ، ثبت گرديده است . » « 2 »
12 . داستان يحيى بن اكثم با امام هادى ( ع ) :
محمّد بن يعقوب كلينى با اسناد خود از جعفر بن رزق اللّه روايت كرده است :
« به پيش متوكّل مرد نصرانى را آوردند كه با زن مسلمانى مرتكب عمل نامشروع گرديده بود هنگامى كه مىخواستند حدّ شرعى اجراء نمايند آن مرد نصرانى ، إظهار اسلام كرد .
يحيى بن اكثم گفت : ايمان و اسلام آوردن او ، شرك و عمل خلاف او را ويران ساخت [ يعنى نبايد حدّ اجراء كرد ] برخى گفتند :
سه نوع حد مىبايست اجراء نمود و برخى ديگر چيزهاى پراكندهء ديگرى . . . .
متوكّل دستور داد نامهاى به حضور ابو الحسن سوّم يعنى حضرت امام هادى ( ع ) نوشته گردد و عين جريان از امام ( ع ) پرسش گردد : هنگامى كه امام ( ع ) نامه را خواند در پاسخ مرقوم داشت : به قدرى كتك زده شود تا زير ضربات ، جان دهد .
يحيى بن اكثم و قاضيان پادگان ، اين حكم را انكار نمودند و گفتند : امير ! از راز اين مسئله پرسش نمائيد چون در كتاب و سنّت چنين حكمى بيان نشده است .
متوكّل به حضور امام ( ع ) نگاشت : فقهاى مسلمين اين پاسخ را انكار مىنمايند و مىگويند در قرآن و سنّت چنين حكمى نيامده است ؟ لطفا دليل آن را مرقوم فرمائيد .
امام هادى ( ع ) در پاسخ نوشتند : « بسم اللّه الرّحمن
هامش
( 1 ) تفسير جامع ج 6 ، ص 146 - 147 .
( 2 ) تفسير جامع ج 6 ، ص 147 - 148 .