تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
شبى تار طنبور ديدم گريست * كه جز زهر دورى درين كار نيست به آن چارده تن كه با يكديگر * كشيدند جام شفاعت به سر كه مجذوب را پيش مولاى او * ز جام نجاتش كنى سرخ رو چنان كن كه بر درگهت جان به كف * بريزند خونم به خاك نجف

اتمام الحجة :

در فهرست نسخه‌هاى خطى ج 3 ، ص 1892 از آن ياد شده است ولى صاحب الذريعة اين كتاب را از تأليفات فرزند او دانسته است نه خودش . ( الذريعة ، ج 9 ، ص 963 )

[ اشعار او ]

اكثر غزلياتش رنگ عرفانى دارد از آن جمله است :
از تو در ديدهء هر ذره تماشايى هست * هر سرى را به تمناى تو سودايى هست مدتى شد كه دل از غير تو پرداخته‌ام * گر قدم رنجه كنى گوشهء تنهايى هست ذره‌يى نيست كه خورشيد در او پيدا نيست * چشم وا كن اگرت ديدهء بينايى هست طى اين مرحله بىراهبرى ممكن نيست * قطره بىابر ندانست كه دريايى هست ترك ديوانگى از طعنهء مردم نكنم * شهر اگر تنگ بود دامن صحرايى هست منشين بر مى و معشوق به اميد بهشت * خوش‌تر از ميكده بىدرد مگر جايى هست غم ناآمده امروز چرا بايد خورد * نقد فرصت مده از دست كه فردايى هست نه همين ديدهء مجذوب تو حيران تو شد * از تو در ديدهء هر ذره تماشايى هست
وى ضمن غزليات ، زادگاهش را چنين توصيف كرده است :
بده ساقى شراب ناب تبريز * كه دارد فيض ديگر آب تبريز نشانها مىدهندت از شب قدر * مى ناب و شب مهتاب تبريز ز يمن سينه صافان سحرخيز * كند كار محك سرخاب تبريز الهى پير و برخوردار گردد * نهال نورس شاداب تبريز ز بىبرگى مشو مجذوب دلگير * كه خوابى ديده‌ام در باب تبريز
و در غزلى ضمن اظهار ارادت به حافظ شيرين سخن گفته :
سحرگهان كه مؤذن برآورد آواز * كنند بر رخ دلها در عنايت باز