شبى تار طنبور ديدم گريست * كه جز زهر دورى درين كار نيست
به آن چارده تن كه با يكديگر * كشيدند جام شفاعت به سر
كه مجذوب را پيش مولاى او * ز جام نجاتش كنى سرخ رو
چنان كن كه بر درگهت جان به كف * بريزند خونم به خاك نجف
اتمام الحجة :
در فهرست نسخههاى خطى ج 3 ، ص 1892 از آن ياد شده است ولى صاحب الذريعة اين كتاب را از تأليفات فرزند او دانسته است نه خودش .
( الذريعة ، ج 9 ، ص 963 )
[ اشعار او ]
اكثر غزلياتش رنگ عرفانى دارد از آن جمله است :
از تو در ديدهء هر ذره تماشايى هست * هر سرى را به تمناى تو سودايى هست
مدتى شد كه دل از غير تو پرداختهام * گر قدم رنجه كنى گوشهء تنهايى هست
ذرهيى نيست كه خورشيد در او پيدا نيست * چشم وا كن اگرت ديدهء بينايى هست
طى اين مرحله بىراهبرى ممكن نيست * قطره بىابر ندانست كه دريايى هست
ترك ديوانگى از طعنهء مردم نكنم * شهر اگر تنگ بود دامن صحرايى هست
منشين بر مى و معشوق به اميد بهشت * خوشتر از ميكده بىدرد مگر جايى هست
غم ناآمده امروز چرا بايد خورد * نقد فرصت مده از دست كه فردايى هست
نه همين ديدهء مجذوب تو حيران تو شد * از تو در ديدهء هر ذره تماشايى هست
وى ضمن غزليات ، زادگاهش را چنين توصيف كرده است :
بده ساقى شراب ناب تبريز * كه دارد فيض ديگر آب تبريز
نشانها مىدهندت از شب قدر * مى ناب و شب مهتاب تبريز
ز يمن سينه صافان سحرخيز * كند كار محك سرخاب تبريز
الهى پير و برخوردار گردد * نهال نورس شاداب تبريز
ز بىبرگى مشو مجذوب دلگير * كه خوابى ديدهام در باب تبريز
و در غزلى ضمن اظهار ارادت به حافظ شيرين سخن گفته :
سحرگهان كه مؤذن برآورد آواز * كنند بر رخ دلها در عنايت باز