طلب كرد آبى از آن بىوجود * كه چون شعله نم در وجودش نبود
روان از پى آب ، آن باد دست * سبكروح چون شعله از خاك جست
لب جام ، شه را چو بر لب رسيد * تو گفتى سكندر به مطلب رسيد
شهش خواست بر سر نهد تاج خويش * رساند تنى را به معراج خويش
همان مرد در فقر ثابت قدم * چو درويشى از تاج شه كرد رم
ز منّت چو رم كرد ، گلگل شكفت * بسى بىنيازانه خنديد و گفت
تو بايد كه بر خود ترحّم كنى * كه اين جود از مال مردم كنى
به مال كسان جود كردن خطاست * ازين مال اگر بگذرى آن سخاست
من از سر گذشتم ، تو از تاج زر * به از تاجبخشى بود ترك سر
بده ساقى آن آب آتش مزاج * كه افسردگى را همان شد علاج
خبر نيست از دل دلافسرده را * كجا نشئهء جان بود مرده را
جهان را كه بر آب و گل بستهاند * طلسميست بر نام دل بستهاند
نوشتند بر جوهر جان نه جسم * كه اين لوح باشد كليد طلسم
بده ساقى آن آب گلنار رنگ * كه مشتاق صلحست و بىتاب جنگ
صلاح خرد گرچه در صلح ماست * جنون را ولى با خرد جنگهاست
درين عرصه در جنگ باشد گشاد * كه ديده است فتح و ظفر بىجهاد
كسى را كه ابليس غل مىكند * ز بىغيرتى صلح كل مىكند
دلى را كه دين غيرتآموز نيست * ز جنگش نترسى كه فيروز نيست
نبايد دليرانه ملحد شدن * نه از ترس تشنيع زاهد شدن
بده ساقى آن آب هنگامه دوست * كه فيروزى نيّت خير ازوست
دلخسته را چاره از غير نيست * دعايى به از نيّت خير نيست
كسى را ميسّر شود حال نيك * كه دايم زند بهر خود فال نيك
رفيق نكو مشرب راه دوست * همان نيّت خير و فال نكوست
* * *
شهى چشم عبرت به پيرى گشود * كه خرما بنى تربيت مىنمود
به تشنيع گفتش كه اى پرامل * به سى سال حاصل كنى در بغل